سیاه قلم های مجتبی ستوده

تخلص ادبی " خاتون نویس"

تخلص ادبی " خاتون نویس"

سیاه قلم های مجتبی ستوده

یاران همراه :

مزرعه من سال هاست پا بر جاست
در چهار فصل سال

خاتون نویس در چهارمین روز از نخستین ماه چهارمین فصل سال زاده شد
نامش مجتبی گذاشتند
شعر که نه سیاه هایش را سال هاست اینجا مینگارد و دفتر پاره های دلش
خاتونی دارد
به بزرگی و مهربانی تمام عشق ها
خاتونِ مجتبی حریم امن خاتون نوییس است
نباشد خاتون نویسی نیست .

مدتیست اسباب کشی کرده ایم از ( http://sotoudeh.blogfa.com ) به این سرا
در این سرا هستیم نامعلوم
و عشقمان
بی تاااااست
تا ندارد ....


قدومتان بر تیام مجتبی

آخرین نظرات
پیوندها

۴۶ مطلب با موضوع «دل نوشته هایم» ثبت شده است

صدایت که کردم،

"جانم" گفتی!

مانده‌ام با این

هزار سالی که به عمرم

اضافه شد،

چه کنم؟!

اصلا میشود

جان

شنید از جان

و جان نگرفت

اصلا مگر داریم

مگر میشود

جان بگویی و من جان نگیرم

جان دلم...




#م.ستوده 


مجتبی ستوده

یه چیزی هست به اسم آغوش

میگن دوای هر دردیه

درد از هر نوعی

درد از هر اندازه ای

هر دردی رو درمونه

اون دوا رو من ندارمش

دوست داشتم باتمام وجودم

داشتمش اما ندارم...

من آغوش اون یک نفر رو ندارم...




#م.ستوده 

🔖 #همین_و_خلاص 


🔖 @mrsotoudeh

📎 https://telegram.me/mrsotoudeh

مجتبی ستوده

متنفرم از شب هایی که خوابم نمی برد که نمی برد و به خودم می پیچم و صد و هفتاد بار یک آهنگ تکراری را هی گوش می کنم و کسی هم این وسط هست که انگار نیست

 کسی که هروقت دلش بخواهد هست و هروقت دلش نخواهد نیست

و عمیق ترین شناختش از من این است که "من هم مثل همه ی مردها هستم، حالا شاید با درجه های کمتر"، و دیگر همین و هیچ!... 

و دیگر اینکه "من گاهی چقدر تلخم" آنقدرها هم مهم نیست؛ اینکه گاهی چنان تلخم که روزهای متمادی بُغضی را به دنبال خودم هِلِک و هِلِک می کشم به سانِ پسر بچه ای که کامیون پلاستیکی زرد و قرمز و کوچکش را با نخ به دنبالش...! 

و تمام آن روزها را به روی خودم نمی آورم و می گویم: "عزیزم مرسی، تو چطوری؟ خسته نباشی، صبح به خیر، شب به خیر، دیگه چه خبر؟"

و می ترسم از آنکه لب بگشایم به بیرون ریختنِ قلب چهل پاره ام... 

از آنکه بگویم و بگویم و سکوت کنی و سکوت کنی و بعد در مرزی از ثانیه، (اینکه می گویم در مرزی از ثانیه یعنی واقعا در مرزی از ثانیه)، همه چیز به سمتِ آن بچرخد که اصلا تو خودت حالت بدتر است و اصلا من همیشه تلخ و بی حوصله ام و اصلا همه چیز تقصیر من است و اصلا چرا نمی گذارم بروم؟!!!... 


ای وای که چقدر بد است که نمی دانی در آن بغضِ پُرنیاز به حتی یک کلمه ی قشنگ، باید کمی، سر سوزنی، ذره ای، اشاره ای، بیشتر دوستم داشته باشی...


 تو باید بدانی من به سادگی با کلمه ای، لبخندی، نوازشی، توجهی، سورپرایز کوچکی، جهانم زیر و رو می شود و بی خیالِ آن کامیونِ سمج و پر از بغض می شوم!... 


تو باید بدانی من وقتی روزهای متمادی هیچ چیز جز سلام و علیک های روزانه نمی گویم یعنی بدم، یعنی خیلی بدم، یعنی دارم خفه می شوم! 


یعنی می ترسم، از همه چیز، از آنکه به زبان بیایم و تو کاری نکنی، از آنکه به زبان بیایم





🔖 #همین_و_خلاص 


🔖 @mrsotoudeh

📎 https://telegram.me/mrsotoudeh

مجتبی ستوده

کاش بوسه های عاشقانه من

از همین دور و دیر

از همین فاصله

از همین جا

آرام چون پرستوی مهاجر

بر سر شانه های تو مینشست

و آرام , آرام تو را میبوسید

و جا میکرد خودش را

در کنجِ دنجِ دلت

جایی که فقط من باشم تو

یک خلوت آرام

تا آرام گیرد

دلم,جان دلم...




م.ستوده ( 10:07 صبح جمعه 7 آذر 93)

مجتبی ستوده

دوستت دارم

به رسم عجیب ترین عاشق دنیا

این بار 

بنام عشق به کام تو


عشقی که حاصل یک تار موی تو بود

عشقی از شمالی ترین تا جنوبی ترین حضور...


به نام عشق

به سان مجنون‎

تـو فقط باش‎

قرار نیست برنجانمت

تو فقط باش 

دخترک جنوبگانم

میخواهم با عاشقانه هایم

گیسوانت را ببافم

درآغوشم بگیرمت

بگذار 

لحظه ای بوی تارِ گیسوانت

مرا مجنون کند

به سان فرهاد

من...

من دوستــت دارم

همین و خلاص 

جان دل ، خاتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونم ....



م.ستوده-15 مهر 93

مجتبی ستوده

آغوشت زاویه ایست

بین من

و نفس های تو


دم و باز دم هایی

که گویی 

آغاز گر معاشقه ایست


معاشقه ای پرِ دم 

پرِِ باز دم


معاشقه ای که با بوسه های داغ 

و بی پروای من آغاز

و با نفس های تند و کش دار تو پایان نخواهد گرفت


آنجا آغاز است

آغاز شبی که

گیسوانت را 

بو میکشم تا خود صبح


شبی که دیگر 

خواب به چشمانم نخواهد آمد


شبی که برهنگی را حجابیست

و سپیدی تن تو نوریست

بر تمام تاریکی وجود من


عاشقانه مینویسم

برای تو جان دلم ، خاتونم






م. ستوده(93/9/10)

مجتبی ستوده

دلهره میگیریم،باهم...

که هر دو متهم به فرار کردنیم!

فرار از یک سری اتفاق!

اتفاق های که تنها احساس و عشق میفهمند

ما هردو متهمیم

به شکستن ، شکستن قانون

متهمیم به بی راهه

به بی راهه هایی که از هیــــــچ کجا سر در نمی آورند.

فرار از واقعیت هایی که قبول کردنشان مرگ عشقمان است.

دستت را از سر این مترسک بر ندار.

خیـــــــلی راحت،راهت را نگیر و برو

این مترسک نه قدرت ترساندن دارد

نه توان نگه داشتن

میشکند...

میریزد...

میمیرد...!







م.ستوده

مجتبی ستوده

برای یک مخاطب خاص!

خیلـــــــــی خاص!
مخاطبِ این روزهای بَدِ من !
مخاطبی که خیلی خیلی ساده آمد .......
مخاطبی که ساده به دلنشست .......
مخاطبی که رویای بودنش همیشه با من است ....
مخاطبی که الهام بخش عشق بود 
مخاطبی که ندا ی جاودان عشق است . ندای عشق ....
مخاطبی به نام خاتون ....









م.ستوده
پ ن : مخاطب خاص من / دوستت دارم

مجتبی ستوده

راه که دور میشود
گلویم را بغضى محکم در آغوش مىگیرد که گوى نیت رها کردنش را ندارد
راه که دیر و دور میشود
من میمانم اول شخص مفرد که دور شده از اول شخص جمعى که با تو کامل است

همین و خلاص

م.ستوده

مجتبی ستوده

صمیمانه روز دختر را پیشاپیش به تمام دختران آزاده سر زمینم تبریک میگویم . 

و امید دارم که فردایتان را خود بسازید

چرا که به قدرت نهان زن ایمان دارم ...

نباید خود را دست کم بگیرید

و خود فردایتان را بسازید

که انتظار نابجا این است که

ساختنش را به گردن مردی حتی فمینیسم بیندازید . . .

فردا را خود بسازید ، تا فردا روز باز فریاد نکنید که قانونی که مردها آورده اند حق زن را پایمال میکند .


روز زن روز بزرگداشت مهر مادریست ، وفای همسری و عشق خواهری

ولی یک روزی هم داریم که نه مادر بودن مهم است و نه همسر بودن و نه خواهر بودن

روزی که زن را به خاطر زن بودنش دوست داره

یعنی روزی که زن در نقشی که داره با ارزش هست

البته با این توضیح که همه روزهامون باید اینگونه باشه

ولی یک روزهایی هست که نماد است نمادی برای یاد آوری

و دیروز نماد یاد آوری آن روز بود

روزی که زن را نه برای مادر بودنش

نه برای همسر بودنش

و نه برای خواهر بودنش

بلکه برای زن بودنش ستایش میکردیم

روزتان باز هم خجسته



با کمال تشکر م.ستوده

مجتبی ستوده

تو را
در بغضِ طهران
توى دود و طرح گم کردم 

تو را
در جشن و رقص و پایکوبی
بین مهمان­ ها
گم کردم

تو را
در گریه هاى خستگى از خود
تو را در بخش ابهامات 
گم کردم

تو را در راه هاى خسته و تنها
تو را در شعر هاى آبیم
گم کردم

تو را بین خودم با بغض

گم کردم

تو را در گریه هاى تلخ پاییزى 
گم کردم 

تو را در لحظه هاى بى خبر بودن
میان حالت گریه
گم کردم

کجا رفتى
بیا یوسف
که صبرم را
گم کردم







م.ستوده

مجتبی ستوده

وقتی دیدی کسی 

مثل نوک پرگار 

همه جوره پات وایساده 

دورش نزن 

دورش بگرد






پ ن : قابل توجه همکاران گرامی


مجتبی ستوده

الان که برایت می نویسم

روی جدول های بین دو لاین خیابان سهروردی راه میروم!

دود اتوبوس ها و ماشین ها نفسم را تنگ کرده.

آدم ها جور دیگر نگاهم میکنند و شاید چند سکه ای هم کاسب شوم.

الان که برایت می نویسم 

میخواهم بدانی به اندازه تمام خیابان های دنیا دوستت دارم و خواهم داشت!!!

بی تاااااااااااااااااااااا دوستت دارم



پ ن : ببخشید بی تاااااا نه بی اندازه دوستت دارم خاتونم




م.ستوده | الان که برایت مینویسم | 21  خرداد 93




مجتبی ستوده

مجتبی ستوده

بگذارکمى سرزنشت کنم
فقط گوش کن!
کمى کمتر خوب بودى اگر, اینچنین شیفته ات نمى شدم که حالا......
کمى کمتر مهربان بودى اگر,دوستت نداشتم که حالا.......
خنده هایت اگرکمى کمتردلنشین بود,عاشقت نمى شدم که حالا........


نه فراموشت مى شوم,نه فراموشت مى کنم
کسى که عاشقى درقلبش,دربندبند وجودش,در تک تک سلولهایش جارى باشد,فعل فراموشى راازیادخواهدبرد.درست مثل من وتو(ما)

مجتبی ستوده


من نبودم و تو بودی بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ،حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ،هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی.


ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ،ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را،اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد،دستانت را می بوسم و پیشانیت را ،که چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود ،خاک پایت هستم تا هست و نیست هست به حرمت شرافتت می ایستم و تعظیم می کنم.



پدرم روزت خجسته


مجتبی ستوده


ى نىمکت چوبى میان این جاده

هواى پاکی و تازه ، حس یک جاده

نسىم صبح که مثل طراوت این جاده

مرا گرفته در آغوش مثل این جاده


م.ستوده | 30 فرودین 93 | انجمن جنون بداهه ها 



شب که مىشود

شعرهاىم را در آغوش مىگىرم

و زىر رگبار 

تنهاىى

آرام مىمىرم

آرااام جان مىدهم

لامصب چه آغوش داغى دارد

شعر هاىم


م.ستوده | 3 اردیبهشت 93 | انجمن جنون بداهه ها 




instagram ID : aatajj

Cloob ID : kataj

Line ID : samco-iibc

KIK ID : aatajj


مجتبی ستوده


دلم هواى چىدن ىک بوسه از لبت کرده

کنار پنجره ها بوسه از لبت کرده

کنار پنجره با عشق بوسه خواهم زد

بر آن نگاه سپىد ىوس خواهم زد





م.ستوده | 30 فرودین 93 | دلم ، بوسه

مجتبی ستوده




آنجا که دلم به کام تو کام گرفت

لب با دل تو ز آسمان کام گرفت


آنجا رخ تو ماه زمین بود گلم

لب های تو معیار زمین بود گلم


آنجا دل تو حاکم جان بود گلم

جان بود ولی مال شما بود گلم


آنجا دل من پیچک جان بود گلم

پیچک به دلم جان به نوا بود گلم


آنجا رخ تو ماه نشان بود گلم

رخ بود ولی جان ، جهان بود گلم


آنجا لب تو جام شراب بود گلم

هر کار درآنجا ثواب بود گلم


آنجا همه چیز مال شما بود گلم

سیب و گل بابونه فدات بود گلم





مجتبی ستوده | 17 شهریور 92 | آنجا که دلم مال شما بود گلم (  آدرس خانه قبلی)

مجتبی ستوده



به قربانت مگر جنسی ؟ نیازی؟

که سرتا پا چون ویترین ِ شهربازی؟

تو انسانی  و فخر این جهانی

چرا مانند دلقک در میانی ؟

به نام زن به کام مرد هستی

شعارش خوشگل است" زنِ آزاده هستی "

سوالم از تو ای زن خوب هستی ؟

تو را با چشم میبینند ، هستی ؟

مگر نه آدمی زادست و باطن

مگر نه در مساوات است ،باطن

مگر نه این تفکر در میان است

که فمینیسم رای مردمان است

درست گفت است میرزا در دو بیتی


"کجــا فــرمــود پیغمبر بـه قرآن
که بــایــد زن شـود غول بیابان؟
کدامست آن حدیث و آن خبر کو؟
که باید زن کند خود را چو لولو؟ "


کجا مبحث به این تفسیر صافیست

که زن چادر بپوشد زیر کرسی

مگر عقلت کم است ای زن خجالت

برو فکری بکن بهر این عادت

که  تا فکرت بدین شکل در جلاس است

به جان مادرت اینجا پلاس است

که تا خود در درونش نگری خوب

به عمری ، مرد ها بنگرن خوب

تو خود قاضی کن آن کلاهت

چرا مردان پیگیر لباسن؟؟

چرا آزادی زن در لباس است؟

لذا ، مردان لخت آزاده هستند !!

اگر آزادگی اندر لباس است

فمینیسم زاده ی قوم  ... است ؟

برو ای زن کمی در خلوت خود

به فکرت ، فکر کن اینها جناس است




مجتبی ستوده | 20 اسفند 92 | پاسخی به نگاه مردسالاری مدرن شاعر " ایرج میرزا"

مجتبی ستوده


دیوار های اتاقم دیگر، جایی ندارند

پوست ، انداخته

و مثل رنگ ِ، پریده ی من

سپیده ، سفید شده

این ها حاصل نبودنت است

خاتونم....!!!

به نیّت هر روز از نبودنت

یک خط میکشم

بر دیوار اتاقی که جای خط کشیدن ندارد

مجتبی ستوده
ای غصه مرا دار زدی خسته نباشی
بردی ز زمین ، جار زدی خسته نباشی

ای بغض در این خلوت خاموش دنیام
حسرت به دل بی مونس من باز زدی خسته نباشی

.
.
.







مجتبی ستوده | 12/11/1390 | خسته نباشی

پ ن : قطعه ای از دفتر شعر نخست " خاتون نویس الف "
مجتبی ستوده


دیگر حواسِ پرت من

پیش خودم نیست

دائم گمش هی میکنم

گم میکنم هی


یک روز در آن کوچه نمناک

فردا میان چهار باغ ، یا گوشه آن باغ

روز دگر پشت سر آن روزگار خوش

شب ها میان شعر های دفتر پاییز


آری صدایش مثل مهتاب است

در آن شب پر نور مهتابی


دیدی حواسم پرت شد افتاد آن گوشه

باید که تدبیری کنم امسال


آری 

حواسم جمع این بازیست

دستم چنان زنجیر وار ، محکم

باید بگیرد این طناب امسال

آری

نیوفتد

حواسم ، کودکم خوش حال




مجتبی ستوده | 16 فروردین 93 | حواسِ پرت من




مجتبی ستوده


اگر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت ...
دلگیر مباش که نه تو گناهکاری نه او !!!
آنگاه که مهر می ‌ورزی مهربانیت تو را زیباترین 
معصوم دنیا می‌کند ...
پس خود را گناهکار مبین مترسک!!!
من خدایی میشناسم که ابر رحمتش به زمین و زمان باریده ...
یکی سپاسش می گوید 
و هزاران نفر کفر !!!

پس مپندار بهتر از آنچه خدایش را سپاس گفتند ...
از تو برای مهربانیت قدردانی میکنند مترسک !!!

پس از ناسپاسی هایشان مرنج و در شاد کردن دلهایشان بکوش ...
که این روح توست که با مهربانی آرام میگیرد مترسک!!!

مجتبی ستوده

اینجا مــــــردی همیشه تنهاست

در اوج شلوغی های شهر پر دود

و بیهوده اصلاح میکند صورتش را

وقتی که هرگز زنی مشتاق بوسه هایش نیست ...







مجتبی ستوده | 19 شهریور 91

پ ن : پاسخ به متن "اینجا زنی همیشه تنهاست در دنج اتاق اسارتش و بیهوده می بافد گیسوانش را برای مردی که هرگز باز نمی گردد..."

مجتبی ستوده


منُ این کوچه

منُ تنهایی

من یک خاطره ی رویایی

مجتبی ستوده


هیچ کس دیوانه ی این مرد نیست

هیچ حسی در نگاه ، مرد نیست


لخته ای خون در گلویش خشک شد

مرد با آن لخته ی خون کشته شد

مجتبی ستوده


چقدر دلم بوسه های داغ میخواهد

و در هوای سرد زمین بوسه های داغ میخواهد


چقدر دلم ساده ، بی ریا تو را میخواست

و در برابر تو سجده

بی ریا تو را میخواست


تو ای فرشته زیبای من 

تو را میخواست

دلم به وسعت دریا تو را میخواست ،خاتـــــــــــــــــــــونم



مجتبی ستوده







بهار
رویای درختیست که یک فصل
برای رسیدن به رویایی ترین وصال صبوری کرد.
بهار فصل وصال ها و رسیدن هاست.
فصل تجربه های بکر و رویایی ...


بهارتان خجسته





مجتبی ستوده

پ ن : این نوشته تقدیم میکنم به خاتونم / نظرتون در مورد تغییرات وبلاگ خوشحال میشم بدونم .

پیشا پیش بهار پر وصال رو برای همه آرزو میکنم .



مجتبی ستوده

In the Name of GOD

Hi Morning Every One

YOUR LORD

NEVER ABANDON YOU AND WILL , NEVER FORGET‏


Have a Good Year


مجتبی ستوده



آرام قدم هایت را میشمارم

یک

دو

سه


می ایستی و به عقب مینگری

من زل زده ام به تو


میخندی و قدم هایت را ادامه میدهی

چهار

پنج

شش

هفت


بازهم به عقب مینگری

و من به مرد بودنم

با غرور مینگرم


مردی که  نگهبان زنیست که

عاشقانه دوستش دارد


و تو به زنانگیت با غرور مینگری

که

زنی هستی 

نجیب و آزاد


من به تک تک گام های تو ایمان دارم

و تو به نگاه های من


آرام گیر در آغوشم

که آغوش تو مرا رهاییست

خاتونم






مجتبی ستوده | 8 اسفند 92 | غرور آدمی


مجتبی ستوده

هر آدمی توی زندگی یک نفر بخصوص را می‌خواهد 

یک نفر که بی‌قید و شرط عاشقش باشد 

یک نفر که با او، خود خودش باشد، بی‌هیچ نقابی ! 

یک نفر که بی‌هراس از موهای ژولیده و صورت رنگ پریده‌ات، با‌‌ همان قیافه به آغوشش پناه ببری، و سر روی شانه‌هایش بگذاری... 


زن و مرد هم ندارد؛ توی زندگی مرد‌ها هم باید زنی باشد، که صورت ِ آفتاب خورده و عرق کرده و ته ریش نامنظمشان را به اندازه ی صورت هفت تیغه ی ادکلن زده دوست داشته باشد، شاید هم بیشتر.…


آدم‌ها توی یک زندگی یک نفر بخصوص را می‌خواهند که برایش درد دل کنند، بی‌آنکه بترسند، بی‌آنکه هراس داشته باشند از حرف‌هایشان یک نفر که آن‌ها را‌‌ همان طور که هستند دوست داشته باشد،‌‌ 


همان طور غمگین،‌‌ همان طور شیطان،‌‌ همان طور پر حرف؛‌‌ همان طور ساکت،‌‌ همان طور غُرغُرو و‌‌ همان طور شلخته! آدمی که وقت ِ آمدنش آرام شوی و مثل چشمه از حرف‌های نگفته قُل قُل کنی و بجوشی... آدمی که ساعت ِ دیدارش بخواهی بدوی جلوی آینه که "نکند مقبولش نباشم" آدم ِ تو نیست ! 


توی زندگی هر کس، یک نفر بخصوص باید باشد.....



مجتبی ستوده

هوس سفر نداری ؟!

ز غبار این خیابان

به دهاتِ پُشته کوهی

به زمین سرخ ایران


هوس نگاه دارم

ز دو چشم ، مشکی یار

به لبان سرخ عشقم

به کناره های دیوار


هوس پیاده رفتن

ز میان کوی عشاق

به دو بید سر خمیده

به اصالت دو دیده


هوس سلام دارم

به تو ای رفیق ای یار

به تو ای که مهر دادی ، به زمین ، هوا به دیوار


به سلام و با درودت

به Hello  به رنگ رویت

به سیاهی و سپیدی

به جنوبی و شمالی

به تمام رکن ایران


هم وطن ، سلام  ایران





مجتبی ستوده | 17 بهمن 92 | هم وطن ، سلام ایران

مجتبی ستوده

تراژدی "جدایی من از من "
تراژدی که لایق گرفتن اسکار بود
و من دیگر دلم برای خودم تنگ میشود آیا ؟
منی که صادقانه دوستت داشت با همه فاصله ها ...
همه تفاوت ها ...
همه دیر ها و دور هااااا ...
دوستت داشتم بی تااا ...

همین من ... 
ساده ، عام ... همین من
یک مترسک با همه دیوانگی ها

آی آدم ها .... حتی اگر آن سوی ابرها باشد
دوستش دارم

چون ... !!!
.
.
.
.
.
.
چون دوستش دارم و فقط همین
دوستش دارم
بدون دلیل 
فقط دوستش دارم
همین ...
ساده و دیوانه وااااااااار





مجتبی ستوده | 18 فروردین 92 |  بغضم بشکن جان من

مجتبی ستوده

هر وقت قصد می‌کنم دیگر از تو ننویسم
باران می‌بارد ...
نغمه‌ای زمزمه می‌شود ...
کسی از تو می‌پرسد ...
خاطره‌ای جان می‌گیرد!
و من در کشاکش این نبرد نابرابر
همیشه مغلوب می‌شوم
نبودنت درد می‌کند!
من به دستهای خالی‌ام خیره می‌شوم
و در ناباوری‌های بی‌رحمانه‌ی تمام روزهای نبودنت
دست‌های خالی‌ام ... جای خالی‌ات ... نبودنت
و این پاهای خسته‌ی بی‌پرسه
درد می‌گیرد ...







مجتبی ستوده | 18 فروردین 92 | درد دارم میفهمی !!

مجتبی ستوده

.
.
.
.
.
.
دیروز شب...

برگ برگ شعرهایم را جنون گرفت
دیوانه شدند واژه هایم
شعر هایی که پر از آرزوهای به تو رسیدن بود!
دیروز شب
گریستم ، بدون اشک
فریاد زدم ، بدون صدا
دیروز شب
من به تو نیاز داشتم بدون خواست
نبودی
تنها ماندم
مثل هزار سال قبل و هزاران سال بعد
تنها به یادت
تنها در خاطرم
من تنها با تو بودم






مجتبی ستوده | 18 فروردین 92 | دیروز شب
پ ن : ای کاش! من، مترسک نمی شدم...

مجتبی ستوده

سکوتی اختیار کردم 
به بزرگی تمام دلتنگی هایم
دلتنگی هایی که روز به روز زیاد میشود
و من میدانم آخر مرا میکشد

شاید خنده دار باشد
عشق بازی من و تو
میدانم که میدانی

پر از دل تنگیم
دل تنگی هایی به بزرگی دوست داشتنت
دوست داشتنی بدون تا
بی تااا دوستت دارم
خــــــــــاتونم






مجتبی ستوده |  18 فروردین 92 | سکوت را بفهمیم

مجتبی ستوده


دیروز

.

.

.

باران بارید

.

.

.

خیلی هم تند بارید

.

.

.

.

دلم تنگ شد اندازه ....... تمام بی اندازه ها

.

.

.

گرفت! 

آنقدر بدجور گرفت بود که هیچ لوله بازکنی هم به یاریم نیامد ...

.

.

.

.

من بغض کرده بودم ... غروب هم

.

.

.

آسمان گـــریـــست ! ولی من نتوانستم ...

در خود ریختم ...

بغضم کردم ...

.

.

.

و این نتیجه باران بهاریست برای من ، بی تو خاتونم

.

.

.

بغــــــــــــــــض













مجتبی ستوده | 18 فروردین 92 | باران ، حاصل بغض است !!!

پ ن : گوش کن دنیا / نفسم هم بگیرد بی تااااااا دوستش دارم حتی اگر هیچ وقت نباشد

مجتبی ستوده


توهم های واقعی مزرعه!

از دلتنگی های مشکوک 
به شک های

و باز دلتنگی....

برای من و مخاطبی که عشق را به من آموخت ... !!!
مخاطبی که نامش نهادیم خاتون ...

برای بدترین حس های زندگی...
جدایی و جدا ماندن هااااا
آدم های بیدار ولی خواب !

و هنوز مترسکی که بلند بلند به تمام دنیاشان میخندد
به باورهایشان که انکارش میکنند

و میخندد

به آنانی که در پی هیچ ها و پوچ ها بودند روی تختت گریه میکنند!







مجتبی ستوده | 11 فروردین 92 | در پی هیچ و پوچ ها

پ ن : سفرگراف نوروز 92 ( تصویر پست )

مجتبی ستوده

یک !


از منِ مترسک برای بی رحم ترینِ این روزها...

یک ساله ترین اتفاقِ افتاده !

.

.

.

یک......همش یک!

 

یک خیابان

یک سیگار

یک قهوه

یک تلخی ، یک دیدار ، یک هم دم

یک فریاد ، یک شعر

یک تخت خواب پر از تنها ...!

یک من ، یک تو!

یک خاتون...

و یک ذهن نامرتب.......

یک انتظار

یک دلتنگی

یک نفهمی........

همش یک !

مـــــــثل......

یک شب !

یک شب ، یک دیوار ، یک قاب عکس ...


یک من، یک تو !

همش یک

همش یک

همش یک


همش یک.....!









مجتبی ستوده | 11 فرودین 92 | یک های یک مترسک

مجتبی ستوده

هدیه 

از طرفِ منِ مترسک برای کسی که یک سالَم رو پر کرد...!
کسی که نیست!
.
.
برای تو ...
.
.
برای تو در این روزهای بی خاطره

.
با بدترین خط دنیا

.
دنیایی که واقعا زیبا نیست...
.
.
گاهی مجبوریم...
گاهی محکومیم به این که خودمون رو خر کنیم!
با کمترین دلخوشی ها
مثل تو ، که هستی!
باش
باش
باش
باش
فقط
فقط
فقط
با
من
باش ... 






مجتبی ستوده | 11 فروردین 92 | هدیه از مترسک به خاتون

مجتبی ستوده

جا مانده هایی از مجتبی
که دیر یادشان افتادم...

( رفتن ، ماندن ، نبودن ، 25 هر ماه ، خاتون ، فندق ، من)

با مخاطب
بی مخاطب.......

برای خودم
برای تنهایی های خودم ...

رفتن های بی برگشت برای هیچ یک پوچ بزرگ
ماندن های چون مترسک ، استوار و با یک پا
نبودن هایی که بودنش آرزوست
25 های تلخ و درد آور
خاتون الهه زیبای من ، رویایی شیرین
فندق ، تنها دل خوشی این روزهایم
من، منی نمانده







مجتبی ستوده |11 فروردین 92 |  جا مانده های مترسک

مجتبی ستوده
گــــــــــــــــاهی سکوت میکنم
میشینم روبروی صفحه مانیتور 
خندم میگیره 
تو این مانیتور چقدر هم درد هست 
حالا این همدردها
کدوم گوری هستند تو دنیای واقعی ؟نمیدونم!!!
اما من فکر میکنم همه ما داریم نقش بازی میکنیم.
همدرد نیستیم 
میخوایم نقش همدردارو بازی کنیم
خنده داره نـــــــــــــــــــه 
شما هم بخندید








مجتبی ستوده | شهریور 91 | همدردی

پ ن : همدردیاتون تو حلقـــــــــــــــــم :))
دوست حکیمی داشتم که میگفت : درد دل هاتون برای کسی نگید چون شاید شما فراموش کنید اون درد ها تون ولی اون هرگز فراموش نمیکنه و به وقتش خودش میشه درد .

مجتبی ستوده

بانو

وقتی موهای بلندت در کویر زیر نور مستقیم آفتاب برق میزد ادیسون کجا بود که تو را کشف کند

وقتی باد از زیر موهایت میگذشت و مست کمی جلوتر گردبادی راه می اندازد که شتر ها راه را گم میکنند خدای بادها کجا بود که خدایی کند بر باد 

وقتی دستانت را گشودی و هر انچه در سینه داشتی رها کردی . من گوشهایم نمیشنود ولی حتی اگر فریاد هم نزد باشی می دانم . صدایت را همه کهکشان ها شنیدن که تو بانوی آزادگی هستی . آن زمان ملکه تئودرا کجا بود 

بانو کاش اجازه داشتم نور خورشید بودم تا بر صورت ماه گونه ات می درخشیدم تا گرمایم در برابر گرمایی وجودیت کم بیاورد .


کاش من جای همه این ها بودم .

کم می آورردم ولی در برابر تو  کم اوردن چه حالـــــــــی دارد





مجتبی ستوده | تیر 91 | بانو آندروماک


پ ن :  تقدیم به دوست هنرمندم یکتا کریمی عزیز

مجتبی ستوده

میخواهم مدتی منزوی شوم

گوشه ای بنشینم

به رسم قدیم بنویسم در سر رسید باطله سال های قبل

بنویسم

خوانده نشوم

میخواهم مدتی بنویسم ولی نخوانمش

نیستم


مخاطب خاصم ...

خاتونم را میگویم

مدتی میخواهم بنویسم و شاید ...

نمیدانم ، من میخواهم سکوت کنم

منزوی باشم

مثل ، مترسکی که در زمستان در مزرعه تنها، سکوت اختیار کرده


میخوام به انزوا برسم

منزوی ترین شوم

من باشم یار

یار

یار


شاید باز نگردد مترسک به مزرعه

پس ای پرنده ها همه گوش کنید

پر بکشید و بروید

این مزرعه دیگر زمستانش رسیده


صدای بوق ، بوق 

نبض

و بوی الکل


بوی بیــ....

من بارانیم


اینجا نمیبارم

میروم آن بالا

خیلی بالا

آنجا میبارم


میبــــــــــــــــارم که هیچ کس را خیس نکند

بارانم

سرما نخورد

عفونی نشود


باران نمیشوم که دیگر کسی

عاشق شود


به بهانه ی باران

من به انزوا

میــــــــ ــــــرم



همیـــــــــــــــن








مجتبی ستوده | من در پی انزوام یک انزوای بزرگ | 19 دی 91 ویراست جدید 22 دی 92



--------------------------

پ ن : کلبه تنهایی مترسک سلام


پ ن : اگر هستم و میخندم فقط و فقط برای وجود خاتون است / اگر نبود همین امید محالش من هم نبودم / میخواهم مدتی طولانی یا کوتاه سکوت کنم / قسم به عشق در سکوت بیشتر عاشقت هستم خاتونم بیشتر

مرا ببخش و حلالم کن

تلخم ، مثل لیمویی که قاچ شد و نخوردنم / تلخ شدم

زهرمار شدم

ببخش مرا خاتونم 

انزوایم در انتهای یک کلبه است ، کلبه ای رو به تاریکی / یا تغییر میکنم و می آیم یا بدون تغییر نمی آیم و نمی نویسم

دعایم کنید

از همین حالا

دلم تنگ میشود برای نوشتن

میخواهم بنویسم

میخواهم آسوده خاطر بنویسم

همین

بدرود

مجتبی ستوده
لابد تقدیر که می‌گویند
همین استــــ

همین خواب‌های
 بی قرارم استـــ

همین گونه‌های نم دار و ...
شوره زده از اشکهای بی‌صدای من

همین ابروهای گره خورده
از نگاه های عمیق در جاده ی انتظار


شاید هم
همین چشم های خاموشم
و گرفتن خیالی دستانت است
و حس ، حس داغ حرم نفس هایت
که با هر بار حسَش
شکنجه می‌شوم
و تا سپیده دم
عشق مینوشم و مست میشوم
و در وقت صبح
باز تو نیستی
و من تنهایم







مجتبی ستوده |27 دی 92 | لابد تقدیر که می‌گویند همین استــــ

پ ن : چه کسی می‌داند تقاص چه چیز را من به چه کسی پس می‌دهم؟
مجتبی ستوده