سیاه قلم های مجتبی ستوده

تخلص ادبی " خاتون نویس"

تخلص ادبی " خاتون نویس"

سیاه قلم های مجتبی ستوده

یاران همراه :

مزرعه من سال هاست پا بر جاست
در چهار فصل سال

خاتون نویس در چهارمین روز از نخستین ماه چهارمین فصل سال زاده شد
نامش مجتبی گذاشتند
شعر که نه سیاه هایش را سال هاست اینجا مینگارد و دفتر پاره های دلش
خاتونی دارد
به بزرگی و مهربانی تمام عشق ها
خاتونِ مجتبی حریم امن خاتون نوییس است
نباشد خاتون نویسی نیست .

مدتیست اسباب کشی کرده ایم از ( http://sotoudeh.blogfa.com ) به این سرا
در این سرا هستیم نامعلوم
و عشقمان
بی تاااااست
تا ندارد ....


قدومتان بر تیام مجتبی

آخرین نظرات
پیوندها

۴۷ مطلب با موضوع «دل نوشته های دلنشین» ثبت شده است

متنفرم از شب هایی که خوابم نمی برد که نمی برد و به خودم می پیچم و صد و هفتاد بار یک آهنگ تکراری را هی گوش می کنم و کسی هم این وسط هست که انگار نیست

 کسی که هروقت دلش بخواهد هست و هروقت دلش نخواهد نیست

و عمیق ترین شناختش از من این است که "من هم مثل همه ی مردها هستم، حالا شاید با درجه های کمتر"، و دیگر همین و هیچ!... 

و دیگر اینکه "من گاهی چقدر تلخم" آنقدرها هم مهم نیست؛ اینکه گاهی چنان تلخم که روزهای متمادی بُغضی را به دنبال خودم هِلِک و هِلِک می کشم به سانِ پسر بچه ای که کامیون پلاستیکی زرد و قرمز و کوچکش را با نخ به دنبالش...! 

و تمام آن روزها را به روی خودم نمی آورم و می گویم: "عزیزم مرسی، تو چطوری؟ خسته نباشی، صبح به خیر، شب به خیر، دیگه چه خبر؟"

و می ترسم از آنکه لب بگشایم به بیرون ریختنِ قلب چهل پاره ام... 

از آنکه بگویم و بگویم و سکوت کنی و سکوت کنی و بعد در مرزی از ثانیه، (اینکه می گویم در مرزی از ثانیه یعنی واقعا در مرزی از ثانیه)، همه چیز به سمتِ آن بچرخد که اصلا تو خودت حالت بدتر است و اصلا من همیشه تلخ و بی حوصله ام و اصلا همه چیز تقصیر من است و اصلا چرا نمی گذارم بروم؟!!!... 


ای وای که چقدر بد است که نمی دانی در آن بغضِ پُرنیاز به حتی یک کلمه ی قشنگ، باید کمی، سر سوزنی، ذره ای، اشاره ای، بیشتر دوستم داشته باشی...


 تو باید بدانی من به سادگی با کلمه ای، لبخندی، نوازشی، توجهی، سورپرایز کوچکی، جهانم زیر و رو می شود و بی خیالِ آن کامیونِ سمج و پر از بغض می شوم!... 


تو باید بدانی من وقتی روزهای متمادی هیچ چیز جز سلام و علیک های روزانه نمی گویم یعنی بدم، یعنی خیلی بدم، یعنی دارم خفه می شوم! 


یعنی می ترسم، از همه چیز، از آنکه به زبان بیایم و تو کاری نکنی، از آنکه به زبان بیایم





🔖 #همین_و_خلاص 


🔖 @mrsotoudeh

📎 https://telegram.me/mrsotoudeh

مجتبی ستوده

بیا که روز بروزد! بیا که شب بشبد!

بیا که عشق و جنون، طرزِ تازه می‌طلبد


بیا صدام گرفته، دلم گرفته، هوا_

گرفته، درد گرفته، نفس گرفته، بیا


بیا، بیا، نود و هشت درصدم بغض است

که نیستی و خیابان قدم قدم بغض است

مجتبی ستوده

از دیوانه ای پرسیدند : چه کسی را بیشتر دوست داری ؟

دیوانه خندید و گفت : ”عشقم” را…

گفتند : عشقت کیست؟

گفت:عشقی ندارم!

خندیدند و گفتند : برای عشقت حاضری چه کارهاکنی؟

گفت : مانند عاقلان نمیشوم ، نامردی نمیکنم ، خیانت نمیکنم ، دور نمیزنم ،

وعدهسرخرمن نمیدهم ، دروغ نمیگویم و دوستش خواهم داشت ، تنهایش نمیگذارم ،

میپرستمش ، بی وفایی نمیکنم با او مهربان خواهم بود ، برایش

فداکاری خواهم کر د،ناراحت و نگرانش نمیکنم ، غمخوارش میشوم…


گفتند: ولی اگر تنهایت گذاشت ، اگر دوستت نداشت ، اگر نامردی کرد ، اگربی وفابود ،

اگر ترکت کرد چه…؟


اشک بر چشمانش حلقه زد و گفت : اگر اینگونه نبود که من “دیوانه” نمیشدم…

مجتبی ستوده



ﺁﺩﻡ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺍﻣﺎ

ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ، ﭘﺎﯾﺒﻨﺪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ، ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ

ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺎﻟﺶ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ، ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ

ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻭ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺍﺭﺯﺷﯽ ﻗﺎﺋﻞ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ 

ﻓﺮﯾﺐ ﻇﺎﻫﺮ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺭﯾﺪ

ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻭ ﻋﻘﻞ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﺩﺍﺭﻧﺪ

ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ، ﻫﯿﭻ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ

ﺍﯾﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﻧﯿﺰ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ

ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ....

ﺁﺩﻡ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺘﻢ

ﺍﻣﺎ

ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺍﻧﺪ، ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ

ﺍﺯﻫﺮ ﺩﯾﻦ ﻭ ﺁﺋﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺁﺋﯿﻦ ﻣﺬﻫﺐ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﺍﻩ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ، ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ

ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﻭ ﻫﻢ ﮐﯿﺸﺎﻧﺸﺎﻥ، ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﮐﺎﻓﺮ ﻣﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭﻧﺪ

ﻓﺮﯾﺐ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﺪﺍ ﺗﺮﺳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺭﯾﺪ !

ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ، ﮐﺎﻓﺮ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ

ﺍﯾﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﻧﯿﺰ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ

ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍﯾﺸﺎﻥ ﺗﻮﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮐﺮﺩ ...

ﺁﺩﻡ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺘﻢ

ﺍﻣﺎ

ﺧﺪﺍ، ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ.

مجتبی ستوده

میگویم سلام 

هیچکس جوابم را نمیدهد 

پس خدانگهدار میگویم شاید از سر اتفاق

 یک نفر دست هایش تکان بخورد 



دلکوک باشید و دل آرام

بدرود

مجتبی ستوده


چرا رفتی ؟! چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست

ندیدی جانم از غم ناشکیباست 

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

مجتبی ستوده

یه روز تو پارک نشسته بودم داشتم تو گوشی فیس بوکمو چک میکردم 

یه پسر 5 6 ساله امد گفت عمو یه ادامس میخری 

گفتم همرام پول کمه ولی میخای بشین کنارم الان دوستم میاد میخرم

گفت باشه نشست

بعد مدتی گفت :عمو داری چیکار میکنی 

گفتم تو فضای مجازی میگردم 

گفت اون دیگه چیه عمو

خواستم جوابی بدم که قابل درک یه بچه ی 5 6 ساله شه

گفتم عمو فضای مجازی جایه که نمیتونی چیزی لمس کنی ولی تمام رویاهاتو اونجا میسازی 

گفت عمو فضای مجازیو دوس دارم منم زیاد میرم

گفتم مگه اینترنت داری

گفت نه عمو 

بابام زندانه نمیتونم لمسش کنم ولی دوسش دارم

مامانم صبح ساعت 6 میره سره کار شب ساعت 10 میاد که من میخابم نمیتونم ببینمش ولی دوسش دارم

وقتی داداشی گریه میکنه نون میریزیم تو اب فک میکنیم سوپه ،تاحالا سوپ نخوردم ولی دوسش دارم 

صب خواهرم میره بیرون چون پول نداریم میگن تن فروشی میکنه ولی نمیفهمم وقتی میاد خونه تنش سر جاشه 

من دوس دارم درس بخونم دکتر بشم ولی نمیتونم مدرسه برم باید کار کنم

مگه این دنیای مجازی نیست عمو

اشکامو پاک کردم 

نتونستم چیزی بگم 

فقط گفتم اره عمو دنیای تو مجازی تر از دنیای منه

تمام تلخندهایت به جونم :((((

خدایا به کدامین گناه نکرده ،مجازات میکنی؟!!!!




مجتبی ستوده

او دوست بود با کلمات و ستارگان
بر برجی از فلز، شب خاموش پادگان
می­خواست نامه­ای بنویسد، ترانه ­خواند
تا ماه را به خواب کند، مثل کودکان:
دلتنگ نیستم که بپرسی برای که؟
عاشق که نیستم که بگویی چرا جوان؟
این ابرها برای تو بالش کن و بخواب
ماه عزیز، ماه جوان، ماه مهربان!
سرباز، فکر کرد به یک روز خط خطی
سرباز، فکر کرد به شبهای امتحان
آوازهای زخمی ســــرباز، تا سحر
تکرار شد، ستاره ستاره، دهان دهان
وقت سحر که بین شب و روز می­کند
پوتین تابه­تای خودش را به پا جهان
ســرنیزه­ی هزار ستاره، به سمت او
چرخید و دســت بند زدش ماه دیده­بان
تا عصــــــر، در ادامه­ی آواز او چکید
از ابرهای ســـوخته ، نعــش پــرندگان...

 

از : محمد سعید میرزایی

مجتبی ستوده

می گویند: بجای نذری برای امام حسین به زلزله زده ها کمک کنیم؛ بجای هیأت محرم، به مدرسه سوخته ها کمک کنیم؛ بجای صرف پول برای ساخت ضریح جدید امام حسین به فقرا کمک کنیم !


من میگویم چرا یک کمپین نمیزنید و بگیم :


هزینه یک ماه لوازم آرایشی  یا یک ماه هزینه بنزیل دور دور خیابانگردیمان را ؛ هزینه دو هفته چالوس رفتن و ویلا گرفتن را ؛ هزینه کافی شاپ رفتن مان را خرج زلزله زده ها کنیم . . .


اصلاً بیایید دو ماه شعبان و رمضان ، هزینه شارژ اینترنت مان را خرج زلزله زده ها کنیم! شب یلدا خرج نکنیم و ولنتاین نگیریم و پارتی برگزار نکنیم و خرج زلزله زده ها کنیم!


مشکل شما وضعیت زلزله زده ها و... نیست .  

از شور و شعوری ست که حسیـن در دل و جان مردم می ریزد و از آن می ترسید . . .

مجتبی ستوده


ﺍﺳﻤﺶ ﺍﺯ دنیا و ﻣﻮﺑﺎﻳﻠﺖ ﭘﺎﻙ ﻣﻴﺸﻪ ... ﻗﺒﻮﻝ
ﺍﺯ ﻓﻴﺲ ﺑﻮﻛ و دنیای مجازی ﺑﻼﻙ ﻣﻴﺸﻪ ... ﻗﺒﻮﻝ
ﻣﺴﻴﺠﺎ و عکساش ﺩﻳﻠﻴﺖ ﻣﻴﺸﻪ ... ﻗﺒﻮﻝ
ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﻣﻴﮕﻲ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﻳﻦ ﺟﻠﻮﻡ ﺍﺳﻤﺸﻮ ﺑﻴﺎﺭﻳﻦ ... ﻗﺒﻮﻝ
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﻠﻘﻴﻦ ﻣﻴﻜﻨﻲ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ... ﺍﯾﻨﻢ ﻗﺒﻮﻝ
تمام خاطراتش و یادگاریهاش از زندگی حذف میشه ....قبول
ﺍﻣﺎ ...
ﺑﺎ ﺟﺎﻱ ﺧﺎﻟﻴﺶ ﺗﻮ ﻗﻠﺒﺖ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ؟
ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﺸﺎﺑﻪ ﺍﺳﻤﻲ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ؟
ﺑﺎ ﺍﻫﻨﮕﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﮔﻮﺵ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ؟
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻏﺬﺍﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﻩ ﺭﻭ ﻣﻴﺨﻮﺭﻱ ﻭ تو اون رتوران میری ﻳﺎﺩﺕ ﻣﻴﺎﺩﺵ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ؟
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺯﺕ ﺳﺮﺍﻏﺸﻮ ﻣﻴﮕﻴﺮﻥ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ؟
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﻴﻜﻪ ﻛﻼﻣﺸﻮ ﻣﻴﺸﻨﻮﻱ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ؟
بوی عطرش میشنوی چیکار میکنی ؟
ﻭ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﺩﻳﮕﻪ ﺣﺘﻲ ﻫﻤﻴﻦ نوشته را ﻧﻤﻴﺒﻴﻨﻪ ﻭ ﻧﻤﻴﺨﻮﻧﻪ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ؟
ﺑﮕـــــــــــﻮ ﺩﯾﮕــــــﻪ ﺑﮕﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ببین عزیزم خاطرات سوزوندنی و پاک شدنی نیست

مجتبی ستوده

سیاه پوشیده بود،به جنگل آمد... من هم استوار بودم و تنومند! 

من راانتخاب کرد...

دستی به تنه و شاخه هایم کشید،تبرش را در آورد و زدو زد... محکم و محکم تر


به خودم میبالیدم،دیگرنمیخواستم درخت باشم ،آینده ی خوبی در انتظارم بود . 

میتوانستم یک قایق باشم،شاید هم چیز بهتری....

درد ضربه هایش بیشتر می شد و من هم به امید روزهای بهترتوجهی به آن نمیکردم

اما ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، شاید او تنومند تر بود،شاید هم نه! 

اما حداقل به نظر مردتبر به دست آن درخت چوب بهتری داشت ، شاید هم زود از من سیرشده بود .


و دیگر جلوه ی برایش نداشتم، مرا رها کرد با زخم هایم ، واو را برد...

من نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه، نه عصایی برای پیرمرد و نه قایق و ...


خشک شدم....


میگویند این رسم شما انسانهاست،قبل از آن که مطمئن شویدانتخاب میکنید و وقتی باضربه هایتان طرف مقابل را آزار می دهید او را به حال خودش رهامیکنید !


انسان تا مطمئن نشدی تبر نزن ! 

تا مطمئن نشدی،احساس نریز... 

دیگری زخمی می شود... 

خشک می شود!

وسلام

مجتبی ستوده

ساده که میشوی

همه چیز خوب می شود

 

خودت

غمت

مشکلت

غصه ات

آدم های اطرافت

حتی دشمنت

 

یک آدم ساده که باشی

برایت فرقی نمی کند که تجمل چیست

که قیمت تویوتا لندکروز چند است

بنز آخرین مدل، چند ایربگ دارد

 

مهم نیست

نیاوران کجاست

شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه

کدام حوالی اند

مجتبی ستوده

ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺎﻣﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺘﺎﻫﻞ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺠﺮﺩﻫﺎ 


ﻣﻄﻠﺒﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻧﺎﻣﻪﻫﺎﯼ ﻧﺎﺩﺭ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻤﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﺳﺖ 


ﻫﻤﺴﻔﺮ!

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﻃﻮﻻﻧﯽ

ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﯽ ﺧﺒﺮﯾﻢ

ﻭ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ،

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺧﺮﺩﻩ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ، ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ !

ﻣﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺷﻮﯾﻢ، ﻣﻄﻠﻘﺎ ﯾﮑﯽ.

ﻣﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ، ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﺍ، ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺪﺕ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ.

ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ، ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﮔﻮﻧﻪ، ﻣﻮﺭﺩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺗﻮ ﻧﯿﺰ ﺑﺎﺷﺪ.

ﻣﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ، ﯾﮏ ﺁﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺑﭙﺴﻨﺪﯾﻢ.

ﯾﮏ ﺳﺎﺯ ﺭﺍ، ﯾﮏ ﮐﺘﺎﺏ ﺭﺍ، ﯾﮏ ﻃﻌﻢ ﺭﺍ، ﯾﮏ ﺭﻧﮓ ﺭﺍ ﻭ ﯾﮏ ﺷﯿﻮﻩ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍ.

ﻣﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﻤﺎﻥ ﯾﮑﯽ ﺑﺎﺷﺪ، ﺳﻠﯿﻘﻪ ﻣﺎﻥ ﯾﮑﯽ، ﻭ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﻣﺎﻥ ﯾﮑﯽ.

ﻫﻢ ﺳﻔﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻫﻢ ﻫﺪﻑ ﺑﻮﺩﻥ، ﺍﺑﺪﺍ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺷﺒﯿﻪ ﺷﺪﻥ ﻧﯿﺴﺖ.

ﻭ ﺷﺒﯿﻪ ﺷﺪﻥ، ﺩﺍﻝ ﺑﺮ ﮐﻤﺎﻝ ﻧﯿﺴﺖ . ﺑﻠﮑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺗﻮﻗﻒ ﺍﺳﺖ.

ﻋﺰﯾﺰ ﻣﻦ !

ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﻧﺪ، ﻭ ﻋﺸﻖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﺣﺪﺗﯽ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﺭﺳﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ؛

ﻭﺍﺟﺐ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﮐﺒﮏ، ﺩﺭﺧﺖ ﻧﺎﺭﻭﻥ،

ﺣﺠﺎﺏ ﺑﺮﻓﯽ ﻗﻠﻪ ﯼ ﻋﻠﻢ ﮐﻮﻩ، ﺭﻧﮓ ﺳﺮﺥ ﻭ ﺑﺸﻘﺎﺏ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ.

ﺍﮔﺮ ﭼﻨﯿﻦ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﭘﯿﺶ ﺑﯿﺎﯾﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﯾﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺯﺍﺋﺪ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﻣﻌﺸﻮﻕ.

ﻭ ﯾﮑﯽ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ.

ﻋﺸﻖ، ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﯽ ﻫﺎ ﻭ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﻫﺎ ﮔﺬﺷﺘﻦ ﺍﺳﺖ.

مجتبی ستوده



همان چوب-کوچک-دارچینی که لحظه ی آخر درون-چای می اندازی . . .
همان شماره ناشناسی که لحظه ی آخر ب زنگش پاسخ میدهدی . . .
همان عکسی که در لپ تابت پنهان می کنی ولی دور نمیریزی . . .
پیراهنی که دکمه اش را ندوخته ای اما نمیتوانی از پوشیدنش منصرف بشوی . . .
من تمام-آنها هستم . . .
نخواستنی های
که ناگهان
نمیتوانی ازدوست داشتنشان
صرف نظر کنی!

وسلام

مجتبی ستوده
 در جهنم روییده است
فلکین قانلی الیندن بیر آتیلمیش یئره اندی، بخت برگشته ای، از دست خونین فلک به زمین امد
بیر فلاکت آنانین جان شیره سیندن سودون امدی، فلاکت زده ای، از شیره جان مادرش شیر نوشید
بوللو نیسگیل شله سین چیگنینه آلدی . کوله بار سنگین درد و غم را به دوش گرفت
تای توشوندان دالی قالدی، از همسن و سالان خود عقب افتاد
ساری گول مثلی سارالدی. مانند گل زرد، صورتش زرد شد
گونو تک باغری قارالدی. روحش مانند روزش سیاه شد
خان چوبانسیز سئله تاپشیرسین اوزون، برای اینکه در دوری خان چوپان، خود را به سیل بسپارد
یوردوموزا بیر سارا گلدی. سارای جدیدی به میهنمان آمده است
بیر وفاسیز یار الیندن یارا گلمز سانا گلدی. از دست یار بی وفایی، به ستوه آمد
بیر یازیق قیز ، جان الیندن جانا گلمز جانا گلدی. یک دختر بینوا، از دست جانانه اش به جان امد
کئچه جکده “الموت” دامنه سیندن بورایا درمانا گلدی. در گذشته از دامنه کوه الموت به اینجا (اردبیل) برای درمان امده است
بیرآدامسیز “سوری” آدلی، الی باغلی، دیلی باغلی! یک بی کس، به اسم سوری، دست هایش به جایی نمی رسد، زبانش بسته شده است (شاید مقصود اشاره به لکنت زبان سوری دارد)
“سوری” کیم دیر؟ سوری کیست؟
سوری بیر گول دی جهنمده بیتیبدیر . سوری گلی است که در جهنم روئیده است
سوری بیر دامجی دی، گوزدن آخاراق اوزده ایتیبدیر. سوری قطره اشکی است که از چشم جاری شده است و در گونه ها گم شده است
سوری یول- یولچوسودور، ایری ده یوخ ،دوزده ایتیبدیر. سوری مسافری است، که نه در راه های بیراهه بلکه در راه درست گم شده است
سوری، بیر مرثیه دیر اوخشایاراق سوزده ایتیبدیر. سوری مرثیه ای است که در حال سروده شدن در میان کلمات گم شده است
او کونول لرده کی ایتمیش دی ازلدن، اودو گوزدن ده ایتیبدیر. او در گذشته از دل ها گمشده بود، از این رو از چشم افتاده است
سوری بیر گوزلری باغلی، اوزو داغلی سوزوداغلی، سوری یک چشم بسته است، خودش داغدار است و حرفهای داغدار
اولوب هاردان هارا باغلی! ببین از کجا به کجا دل بسته است!
بوشلاییب دوغما دیارین، اوموب البته یاریندان. دیار مادری خود را رها کرده است، البته که از یارش توقع داشته است
ال اوزوب هر نه واریندان. از هر چه که داشته دست کشیده است
قورخماییب،شهریمیزین قیشدا آمانسیز بورانیندان، نه قاریندان. از سرمای سوزان شهرمان در زمستان نترسیده است
گزیر آواره تاپا، یاندیریجی دردینه چاره، تاپابیلمیر. آواره و سرگردان می خواهد درمانی برای دردش بیابد اما، ... نمی تواند
چوخ سئویر عشقی باشیندان آتا، آمما آتا بیلمیر. خیلی دلش می خواهد عشق را از سر بیندازد، اما ... نمی تواند
اووا باخ آووچی دالینجا قاچیر، آمما چاتا بیلمیر. شکار را نگاه کن که می دود تا به شکارچی برسد، اما ...
نمی تواند
ایش دونوب، لیلی توشوب چوللره مجنون سوراغیندا. کارها برعکس شده است، لیلی به دنبال مجنون آواره بیابان شده است
شیرین الده تئشه، داغ پارچالاییر فرهاد اوتورموش اوتاغیندا. شیرین تیشه به دست گرفته است و کوه ها را به خاطر مجنون از هم می شکافد
تشنه لب قو نئچه گور جان وئری دریا قیراغیندا. ببین قوی تشنه لب چگونه در کنار دریا جان می دهد
گوزده حسرت یئرینی خوشله ییب ابهام دوداغیندا. در چشمانش حسرت جا خوش کرده است و در لب های تردید
وارلیغین سون اثری آز قالیر ایتسین یاناغیندا. کم مانده است آخرین نشانه های حیات در گونه هایش گم شود
سانکی بیر کوزدی بورونموش کوله وارلیق اوجاغیندا. مانند زغالی است که در اجاق هستی به خاکستر آغشته شده است
کوزه ریر پیلته کیمین، یاغ توکه نیب دیر چراغیندا. مانند فتیله چراغی است که روغنش تمام شده است
بوی آتیر رنج باغیندا. قوجالیر گنج چاغیندا، در باغ رنج و حسرت بزرگ می شود، در سن جوانی پیر می شود
بیر آدامسیز، سوری آدلی، الی باغلی، دیلی باغلی! یک بی کس، به اسم سوری، دستانش ناتوان و زبانش ناتوان
سوری جان !
اومما فلکدن ، فلکین یوخدو وفاسی،
سوری جان
از فلک توقع زیادی نداشته باش، فلک بی وفاست
نه قدر یوخدو وفاسی، او قدر چوخدو جفاسی، هر قدر که وفا ندارد، همانقدر جفای فلک نیز زیاد است
کوهنه رقاصه کیمین، هر کسه بیر جوردی اداسی، مانند رقاصه های قدیمی برای هر کسی یک ادایی در می آورد
او آیاقدان دوشه نی، ایستیر آیاقدان سالان اولسون. فلک می خواهد که هر از پا افتاده ای را، بیشتر از پا بیندازد
او تالانمیش لاری ایستیر گونو- گوندن تالان اولسون.. می خواهد هر تارج شده ای را بیشتر تاراج کند
او آتیلمیشلاری ایستیر هامیدان چوخ آتان اولسون. می خواهد کاری کند تا رها شدگان را بیشتر رها شوند
او ساتیلمیشلاری ایستیر قول ائدرکن ساتان اولسون. می خواهد کاری کند که برده ها، برده تر شوند
نئیله مک قورقو بوجوردور . چه کار می شود کرد، نظام طبیعت هم اینطور است
فلکین نظمی ازلدن اولوب اضدادینه باغلی. نظم فلک از ازل بر مبنای تضادها استوار است
قاراسیز آغلار اولانماز، بدون سیاهی ها سفیدی ای نیست
دره سیز داغلار اولانماز. بدون دره ها ، کوهی هم وجود ندارد
اولو سوز ساغلار اولانماز. اگر مرده ای نباشد، زنده ای هم در کار نیست
گره ک هر بیر گوزه له بیر دانا چیرکین ده یارانسین، باید به ازای هر زیبا رو، زشت رویی هم به وجود بیاید
بیری انسین یئره گوکدن، بیری عرشه اوجالانسین. یکی به زمین بیفتد و دیگری تا عرش بالا برود
بیری چالسین ال آیاق غم دنیزینده، یکی در دریای غم دست و پا بزند و د
بیری ساحیلده سئوینج ایله دایانسین. و دیگری در ساحل با خوشحالی بایستد
بیری ذلت پالازین باشه چکیب یاتسادا آنجاق، یکی لحاف ذلت بر روی خود بکشد و بخوابد
بیری نین بختی اویانسین .  بخت یکی دیگر بیدار شود
بیری قویلانسادا نعمت لره یئرسیز، یکی در میان نعمت ها  غلطه بزند
بیری ده قانه بویانسین. و دیگری در میان خون غلط بزند
آی آدامسیز سوری آدلی، ساچلاریندان دارا باغلی! ای بی کس، ای سوری، که از زلفت بر دار اویخته شده ای
نئیله مک ایش بئله گلمیش. چور گلنده گوله گلمیش. چه کار می شود کرد؟ اینطور پیش آمده، آفت به گل زده است
فلکین ایری کمانینده اولان اوخ آتیلاندا دوزه دگمیش، تیری که از کمان خمیده فلک خارج شده به راستی اصابت کرده
دیلسیزین باغرینی ده لمیش. سینه یک بی زبان را شکافته است
ایری قالمیش، دوزو اگمیش. فلک با کجی کاری نداشته، راست را خم کرده است
اونو خوشلار بو فلک، فلک دوست دارد که
اائل ساراسین سئللر آپارسین، سارای ایل را سیل با خود ببرد
بولبول حسرت چکه رک گول ثمرین یئللر آپارسین.. بلبل حسرت گل را بکشد و ثمره گل را باد ببرد
قیسی چوللرده قویوب. قیس در بیابان آواره شود و
لیلی نی محمللر آپارسین. لیل را محمل ها ببرند
خسرووی شیرین ایلن ال اله وئرسین، کئفه دولسون،فرهادین قامتین اگسیناخاراق چرخ زامان نشئیه گلسین کئفه دولسو  خسرو و شیرین دست در دست داده و در لذت غرق شوند و کمر فرهاد خم شود
و چرخ فلک با نگاه به این مناظر لذت ببرد
سوری لار سولسادا سولسون، اگر سوری، پژمرده می شود برای فلک مهم نیست
بیری باش یولسادا یولسون، برای فلک مهم نیست که کسی موی خود را (برای شیون) چنگ می زند
سیقسا بیر اولدوز اگر اولماسا اولدوزلار ایچینده، اگر ستاره ای از آسمان گم شود
بو سماء ظولمته باتماز. آسمان تاریک نمی شود
داش آتان،کول باشی قویموش، فلاخن، همیشه سنگ خود را
داشینی اوزگه یه آتماز. بر فلاکت زدگان می اندازد
سن یئتیش سون هدفه، اگر تو به هدف غایی خود برسی
اوندا فلک مقصده چاتماز، فلک دیگر به مقصودش نمی رسد
داها افسانه یاراتماز. ! دیگر افسانه ای ایجاد نمی شود
سوری،ای باشی بلالی،زامانین قانلی غزالی. سوری ، ای ای مصیبت زده، ای آهوی خونین زمان
سوری بیر قوش دی خزان آیری سالیبدیر یوواسیندان، سوری گنجشکی است که در اثر باد پاییزی از لانه خود دور افتاده است
ال اوزوبدور آتاسیندان، از پدر خود دست کشیده است
جوجه دیر حیف اولا سود گورمه ییب اصلا آناسیندان.
بونا قانع دی تنفس ائله ییر یار هاواسیندان.
درد وئرن درده سالیب آمما خبر یوخ داواسیندان
آغلاییب سیتقایاراق بهره آپارمیر دوعاسیندان.
او بیر آئینه دی رسسام چکیب اوستونه زنگار،
اوندا یوخ قدرت گفتار،
اوزو چیرکین، دیلی بیمار،
گنج وقتینده دل آزار،
گوره سن کیم دی خطاکار،
گوره سن کیم دی خطاکار!

سوری هنوز جوجه است، حیف که از مادر شیر نخورده است
به همین قانع است که در هوایی که یارش نفس می کشد، تنفس کند
درد به او داده شده اما خبری از درمان نیست
با گریه و ناله، دعا می کند اما ثمری ندارد
او آیینه ای است که رسام ازل، بر روی آن زنگار کشیده است
قدرت گفتار ندارد
صورتش زشت است، زبانش بیمار است
در دوره جوانی دلش آزرده شده است
چه کسی خطاکار است؟
چه کسی خطاکار است؟


مجتبی ستوده

هرچند سهم شادی ام از این جهان کم است

آنچه مرا به شعر گره می زند، غم است!


 

مجتبی ستوده


یکی از فانتزیام اینه که 


زنگ بزنم به خودم، بعد بگم الو؟


بعد خودم بگم :قربون الو گفتنت برم من.


بعدم خودم خجالت بکشم قطع کنم تلفنو

.

.

.

.

.

چن دفه هم امتحان کردم ولی لامصب همش اشغال بود!

نگرانم!

نمیدونم دارم با کی حرف میزنه




مجتبی ستوده


ى نىمکت چوبى میان این جاده

هواى پاکی و تازه ، حس یک جاده

نسىم صبح که مثل طراوت این جاده

مرا گرفته در آغوش مثل این جاده


م.ستوده | 30 فرودین 93 | انجمن جنون بداهه ها 



شب که مىشود

شعرهاىم را در آغوش مىگىرم

و زىر رگبار 

تنهاىى

آرام مىمىرم

آرااام جان مىدهم

لامصب چه آغوش داغى دارد

شعر هاىم


م.ستوده | 3 اردیبهشت 93 | انجمن جنون بداهه ها 




instagram ID : aatajj

Cloob ID : kataj

Line ID : samco-iibc

KIK ID : aatajj


مجتبی ستوده


از تنم تا تنش یک وجب بود
وقت چسبیدن ِ لب به لب بود
عقل ! امّـا جدایی طلب بود 
بود ! امـّـا دخالت نمی کرد!

عشق ِ من ، لکه ی دامنش بود 
من حواسم به پیراهنش بود 
او حواسش به مرز تنش بود 
بود! امــّا رعایت نمی کرد !! 

مجتبی ستوده



ای لبت از هر چه باغ سیب ، شیرین بیش تر 
کِی به پایت می شود افتاد از این بیش تر ؟
ترس دارم عاشقانت مست و مجنون تر شوند
روبروی خانه ات بگذار پرچین بیش تر!
ماه سیری چند! هر شب با وجودت ای پری
موج دریا می رود بالا و پایین بیش تر
وصف آسانی ست هر چه خنده هایت کم شوند
شهر پیدا می کند شب گرد غمگین بیش تر
آن بهاری که نسیمت را ندارد بهتر است
هر شب عیدش ببارد برف سنگین بیش تر
خواب دیدم (نیستی) تعبیر آمد (می رسی)
هر چه من دیوانه بودم ابن سیرین بیش تر!

" امیرعلی سلیمانی "

پ ن : تصویر شماره یک نمای بیرونی اتاق محل کارم

 تصویر شماره دو خیابان سعادت آباد تهران 26 فروردین

مجتبی ستوده

وقتی ِ که یه دختر بچه چهار ساله باشی ،پسر همسایه تون برا ارضا شدن از تو سواستفاده کنه ..

وقتی ِ که اول بلوغت باشه ولی مادرت روش نشه بهت تعلیم بده و بری از یه هم سن و سال خودت که هیچ تجربه ای نداره بپرسی و ....

وقتی ِ که وقتی یه  پسر تو یه گوشه ای خفتت میکنه از ترس ابروت و تهمت،جرات نداری جیغ بزنی.

وقتی ِ که انقدر ذهن اطرافیانت بسته باشه که نتونی در مورد جنس مخالفت ازشون سوال کنی و خلاهای فکریتو پر کنی.

وقتی ِ که وقتی در مورد مسایل جنسی میای سوال کنی، تهمت هرزگی بهت زده میشه .

وقتی ِ که وقتی از سر خریت باکرگیتو ازت میگیرن، جرات نداری بری شکایت کنی و یا حتی به خانوادت حرفی بزنی.

وقتی ِ که وقتی باردار میشی دیگه به عواقب سقط و نابودیت فکر نمیکنی فقط میخوای ابروتو نگه داری .

وقتی ِ که خیلی راحت همه بهت انگ فاحشگی میزنن بدون اینکه فکر کنن اگر تو شهری فاحشه ای هست ،صدقه سر مردایی که بخاطر نیازشون تن به هر جنایتی میزنن و فاحشه رو خدا فاحشه نکرد.

مجتبی ستوده

تصویر : کاری از سپیده داودی عزیز

ﻣـــــﻦ ﺯﻥ ﻫﺴﺘﻢ

ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻣﺮﺍ ﺁﻓﺮﯾﺪﻧﺪ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺩﻧﺪﻩ ﭼﭗ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ " ﺁﺩﻡ ..." :) 

ﺣﻮﺍﯾﻢ ﻧﺎﻣﯿﺪﻧﺪ ﯾﻌﻨﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ . . .

ﺗﺎ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﺁﺩﻡ ﯾﻌﻨﯽ " ﺍﻧﺴﺎﻥ "ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻭ ﻫﻢ ﺻﺪﺍ ﺑﺎﺷﻢ

ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪﻣﯿﻮﻩ ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﻣﻦ ﺧﻮﺭﺩﻡ ...ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮔﻨﺪﻡ ﺭﺍ

ﻭ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﻧﺰﻭﻝ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﺤﻜﻮﻡ ﻣﯽ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ ﺑ

ﭼﺸﻤﺎنﺷﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﮔﺮﺩﯾﺪ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﮒ ﻫﺎ ﭘﯿﭽﯿﺪﻧﺪ

ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺭﺍﻩ ﻧﺠﺎﺗﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻌﺼﯿﺘﻢ ﭘﯿﺪﺍ ﻛﻨﻨﺪ

ﻧﺴﻞ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺯﺍﺩﻩ ﻣﻨﺴﺖ

ﻣــــــــﻦ " ﺣﻮﺍ " ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﮤ ﺷﯿﻄﺎﻥ

مجتبی ستوده


بویِ موهات؛ زیر بارون 
بویِ گندم زار نمناک 
بوی شوره زار خیس 
بوی خیس تن خاک...

مجتبی ستوده


ﺑــﯽ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺑﯿــﺎ ﮐﻪ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

ﺑﺎ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺟﻨﮓ ﻭﮐﯿﻨﻪ ﺩﺍﺷﺖ

ﺣﺘــﯽ ﺍﮔــــﺮ ﮐـــﻪ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺩﺷﻤﻦ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮ ﺷﺪﯼ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺯﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﻦ

ﺣﺲ ﮐﺮﺩﻧــﯽ ﺗـــﺮ ﺍﺯ ﺭﮒ ﮔــــﺮﺩﻥ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

ﻣﺜﻞ ﻟــــــﺰﻭﻡ ﻧــــﻮﺭ ﺑــــﺮﺍﯼ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ

ﻫﺮ ﺻﺒﺢ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺩﻭ ﺩﻝ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﻣﺒﺎﺩ

ﺩﺭﺷﮏ ﺑﯿـــــﻦ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻭ ﺭﻓﺘــــــــــﻦ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ




از : مسلم محبی


مجتبی ستوده




نمی دانم خدا

عشق را

با تو آفرید

یا تورا

با عشق

؟!




از : محمدی مهر
مجتبی ستوده


یک بوسه که از باغ تو چینند به چند است؟

پروانه ی تاراج گُلت بند به چند است؟


مجتبی ستوده

شب است، در همه دنیا شب است، در من شب
مرا بگیر چنان جفت خویش لب بــر لب!
 
چگونه چشم ببندم بر این الهه ی عشق؟!
عجب فـرشته بـا مزّه ای ست لامصّب!
 
مجتبی ستوده

وقتی سه تار چشم تو ماهور می زند

بانو، دلم برای خودم شور می زند

 

آخر دل است، آجر و دیوار نیست که ...

با دیدن تو ــ یکدفه ــ ناجور می زند

 

از آن زمان که دست مرا لمس کرده ای

دستم به رقص آمده تنبور می زند

 

از روی متن چهره به یکباره برندار ــ

روبند را، که چشم مرا نور می زند

 

این دیگر از قواعد بازی جداست که

بی بی ت روی شاه دلم سور می زند

 

 

 

از : پوریا سوری

مجتبی ستوده

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد 
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را




کاظم بهمنی

مجتبی ستوده


تا دیروز هرچه می نوشتم عاشقانه بود

از امروز هرچه بنویسم صادقانه است

عاشقانه دوستت دارم خاتونم


مجتبی ستوده





بوی باران،
بوی سبزه،
بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک... آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید...
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد....
خلوت گرم کبوترهای مست....
نرم نرمک می رسد اینک بهار....
خوش به حال روزگار....
خوش به حال چشمه ها و دشتها....
خوش به حال دانه ها و سبزه ها....
خوش به حال غنچه های نیمه باز....
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز....
خوش به حال جام لبریز از شراب...
خوش به حال آفتاب....
ای دل من گرچه در این روزگارجامه رنگین نمیپوشی به کام....
باده رنگین نمیبینی به جام...
نقل و سبزه در میان سفره نیست...
جامت از آن می که می باید تهی است
...
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم... ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب....
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار....
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ....
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ....

((فریدون مشیری))

مجتبی ستوده


نه ماشین مدل بالا داشتن !
ﻧﻪ ﯾﻪ ﻭﯾﻼ و خونه مجردی و ...!
ﻧﻪ ﻋﻀﻼﺕ ﺳﮑﺴﯽ و هیکل چار شونه!
ﻧﻪ ﺷﮑﻢ ﺷﺶ ﺗﯿﮑﻪ و صورت استخونی ﺩﺍﺷﺘﻦ !
ﻧﻪ ﯾﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﺮﻧﺪ و موهای فشن و ابروهای برداشته !
ﻧﻪ ﭼﻬﺎﺭﺗﺎ ﺩﺍﻑ ﮐﻨﺎﺭﺷﻮﻥ و خودشیفته . . .
ﺍﯾﻨﺎ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺭﻭﺡ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ناموس پرستی و غیرت و ﻣﻌﺮﻓﺘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻬﺶ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺑﻐﺾ ﮔﻠﻮﺗﻮ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯿﺪﻩ و سرتو به تاسف تکون میدی . . .
ﻓﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻨﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻌﺼﻮﻣﺘﻮﻥ
کاش یک جو از غیرتتونو خیلیا داشتن
شما رفتین برای کیا واقعا؟
متاسفم برای این همه بی عاری و بی ناموسی و ....که تو جامعه بیداد میکنه .
اولیشم برا خودم .واقعا بی غیرتیم و مدیون خونشون .


رها

مجتبی ستوده




دلم تنگ شده بود برای دراز کشیدن و ساعت ها به سقف خیره شدن،برای یک خواب بدون تنظیم ساعت، برای زندگی... برای نوشتن واژه هایی که گاه و گاه در ذهنم رژه میرفت و من میزدم سرشان که آرام بشینند که بعدها مینویسمتان....حالا که موعدش رسیده اما ، چون مادری آبستن در شرف فارغ شدن ایده هایم سقط شده انگار. حرف هایم محو شده گویا.

من که پر بودم از تمامی حرف های ایستاده در صف انتظار، به یکباره خالی شدم. خالی از عاطفه و خشم ....!
میدانی قصد دارم . قصد پرواز ...شاید تا بی نهایت آرزوهای محال. آنجا که خودم باشم و خالقم و در بعد از ظهر یک روز نابستانی چای بنوشیم و به این موجود ۲ پا بخندیم. آنجا بگویم که میخواستم رسالت را به جای آورم و نشد که تو خود شاهد بودی...!





چگونه جنین رسالتم............................................. سقط شد!!!!!!
مجتبی ستوده

اینو یه آقا گفته ها 

وقتی صورتتُ اصلاح میڪنی 
و ڪسی نباشہ ماچِش ڪنہ .. 
مثلـــِ اینہ ڪہ 
دَه تُ مَـטּ  شارژ-بخری و وارد ڪنی 
و بدونی قرار نیست بہ ڪ30َ زنگ بزنی! 
لامَصَّب  دردیہ-واسہ-خودشـ !
مجتبی ستوده



دلم بالکنی می خواهد رو به شهر...
وکمی باد خنک وتاریکی...
یک فنجان بزرگ قهوه..
یک جرعه تو یک جرعه من وسکوتی که در ان دو نگاه گره خورده باشد بی کلام.....
می دانی?
دلم یک " من" می خواهد برای تو
و یک" تو" تا ابد برای من




پ ن : دختر باشی ، موهات بلند باشه :)

مجتبی ستوده


بعضی وقتا برا ما زنایی که مرد خودمون بودیم
مردونه درس خوندیم
مردونه کار کردیم
مردونه لباس پوشیدیم
مردونه رو پای خودمون وایسادیم
مردونه یه خونه رو چرخوندیم
مردونه به همه خاله زنکا پوزخند زدیم
مردونه بغض کردیم واشک نریختیم
مردونه همه بهمون تکیه کردن
مردونه با زندگی جنگیدیم
باید یه مردی پیدا شه ،که انقدر مرد باشه
تا ما با خیال راحت پوسته مردونگی را از تنمون در بیاریم و زنانگی کنیم
تا به اونایی که میگفتن تو بی احساس و زمختی، نشون بدیم لطافت زنانگی یعنی چی....



رها

مجتبی ستوده


وقتی تو نیستی بهار نیست
وقتی تو نیستی ستاره ها خاموشند
و چقدر کوچه تاریک است
و چقدر خیابان خالی ست

وقتی تو نیستی
من دلم می گیرد از غربت
وقتی تو نیستی من می ترسم
- می ترسم آمدنت دیر شود -

و چقدر سخت است بی تو
و چقدر زمان دیر می گذرد
و چقدر من تنهایم
.
.
نازنین من دلم دارد می ترکد بی تو..

مجتبی ستوده



در تقدیر هر انسان معجزه ای خاص از طرف خدا تعیین شده که 

قطعا در زمان مناسب نمایان خواهد شد 

یک شخص خاص 

یک اتفاق خاص 

یک موهبت خاص 

منتظر اعجاز خداوند در زندگیت باش 

بدون ذره ای تردید ...............


مجتبی ستوده


خواب هایم بوی تن تو را می دهد
نکند
آن دورترها
نیمه شب
در آغوشم می گیری؟




فدریکو گارسیا لورکا

مجتبی ستوده
مرد یعنی برو ی گوشه برای خودت
مشکلاتتو خودت حل کن
با غم و تنهاییت کنار بیا
گریه نکن
درد و دل نکن چون کسی نیست که درد ی مردو بفهمه
آخرش یا بمیر یا خودت ناجی خودت باش
مرد بودن سخته.خیلی هم سخته







ارسالی توسط نیما عزیز ( رایانامه )

مجتبی ستوده

هر آدمی توی زندگی یک نفر بخصوص را می‌خواهد 

یک نفر که بی‌قید و شرط عاشقش باشد 

یک نفر که با او، خود خودش باشد، بی‌هیچ نقابی ! 

یک نفر که بی‌هراس از موهای ژولیده و صورت رنگ پریده‌ات، با‌‌ همان قیافه به آغوشش پناه ببری، و سر روی شانه‌هایش بگذاری... 


زن و مرد هم ندارد؛ توی زندگی مرد‌ها هم باید زنی باشد، که صورت ِ آفتاب خورده و عرق کرده و ته ریش نامنظمشان را به اندازه ی صورت هفت تیغه ی ادکلن زده دوست داشته باشد، شاید هم بیشتر.…


آدم‌ها توی یک زندگی یک نفر بخصوص را می‌خواهند که برایش درد دل کنند، بی‌آنکه بترسند، بی‌آنکه هراس داشته باشند از حرف‌هایشان یک نفر که آن‌ها را‌‌ همان طور که هستند دوست داشته باشد،‌‌ 


همان طور غمگین،‌‌ همان طور شیطان،‌‌ همان طور پر حرف؛‌‌ همان طور ساکت،‌‌ همان طور غُرغُرو و‌‌ همان طور شلخته! آدمی که وقت ِ آمدنش آرام شوی و مثل چشمه از حرف‌های نگفته قُل قُل کنی و بجوشی... آدمی که ساعت ِ دیدارش بخواهی بدوی جلوی آینه که "نکند مقبولش نباشم" آدم ِ تو نیست ! 


توی زندگی هر کس، یک نفر بخصوص باید باشد.....



مجتبی ستوده


روز عشق در سرزمین من از هنگام آفریده شدنم آغاز شد

آن زمان که یزدان نهاد زن را از نیکیها سرشت

من فرزند سپیدی ها من فرزند برفم

ولنتاین با سرزمین من ، با من بیگانه است

به آن احترام میگذارم اما روز خویشتن را گرامی میدارم

 ایرانی هستیم آغاز گر تمدن و فرهنگ نیک در زمین 

این روز سپندارمزگان یا سپندارمز نام داشته.

فلسفه روز عشق به این صورت بوده که در ایران باستان هر ماه را سی روز و هر روز یک نام داشت. و اسپندارمز لقب ملی زمین بوده یعنی گستراننده، مقدس، فروتن و بر این باور بودند که زمین نماد مهر است چون با فروتنی و تواضع و گذشت به همه مهر می‌ورزد و زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پرمهر خود امان می‌دهد.


روز عشق ایرانی ( سپندارمزگان...29 بهمن )برهمه ی شما هموطنان بزرگوارم خجسته باد...



مجتبی ستوده

نذر کرده ام....


یک روزی که خوشحال تر بودم


بیایم و بنویسم که


زندگی را باید با لذت خورد


که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید


و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد


یک روزی که خوشحال تر بودم


می آیم و می نویسم که


این نیز بگذرد


مثل همیشه که همه چیز گذشته است و


آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است


یک روزی که خوشحال تر بودم


یک نقاشی از پاییز میگذارم ,


که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست


زندگی پاییز هم می شود ,


رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر


یک روزی که خوشحال تر بودم


نذرم را ادا می کنم


تا روزهایی مثل حالا


که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است


بخوانمشان


و یادم بیاید که


هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد


و


هیچ آسیاب آرامی بی طوفان...

مجتبی ستوده




سخنرانی رئیس جمهور در جمع روسای دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی که بخش زیادی از آن، درد دل های در سینه مانده اساتید دانشگاه ها و فرهیختگان کشور بود، بسیار پرمحتوا بود، اما در همین سخنرانی نیز کاش روحانی از عبارت کم سواد برای منتقدان ژنو استفاده نمی کرد.

موضوعی که انتقاد حجت الاسلام مهاجری، یکی از سابقون جریان اعتدال که از دوستان قدیمی دوران طلبگی رییس جمهور به شمار می آید را نیز به دنبال داشت که از روحانی خواست علاوه بر موضوع سبد کالا، به خاطر این کلمه نیز عذرخواهی کند.

با این حال، انتقاد از این لفظ رییس جمهور، به معنای "پرسواد" دانستن منتقدان وی در عرصه دیپلماتیک نیست، بلکه این موضوع باید بررسی شود و تنها آن زمان است که می توان قضاوت درستی کرد.
مجتبی ستوده


امواج زندگی را بپذیر


حتی اگر گاهی تو را به قعر دریا ببرند


آن ماهی آسوده که همیشه بر سطح آب میبینی...


مرده است…

مجتبی ستوده


"گاهی خوابت را میبینم..."

بی صدا...!

بی تصویر...!

مثل ماهی در آبهای تاریک!!

که لب میزند و معلوم نیست...

حباب ها کلمه اند؟؟؟

یا "بوسه هایی از دلتنگی"؟؟!!


(توماس ترانسترومر)

مجتبی ستوده


وقتی آدم ها سَرشان به کار و زندگی گرم می شود

چه اصراری است

بیخود گرفتارشان کنیم به عشق؟

آرزوی آلزایمر دارم!!!!!!

مثل تمام عشاق سینه چاکِ شهر...

مشکل اینجاست،...

که قلب ها هیچ وقت فراموشی نمی گیرند...

گیر می کنند به هزار خاطره ریز و درشت،

نصفه نیمه

دست و پا شکسته

به نگاه و صدا و طرح یک لبخند...

*و این قصه تا بینهایت،همچنان *

ادامه دارد....

مجتبی ستوده