سیاه قلم های مجتبی ستوده

تخلص ادبی " خاتون نویس"

تخلص ادبی " خاتون نویس"

سیاه قلم های مجتبی ستوده

یاران همراه :

مزرعه من سال هاست پا بر جاست
در چهار فصل سال

خاتون نویس در چهارمین روز از نخستین ماه چهارمین فصل سال زاده شد
نامش مجتبی گذاشتند
شعر که نه سیاه هایش را سال هاست اینجا مینگارد و دفتر پاره های دلش
خاتونی دارد
به بزرگی و مهربانی تمام عشق ها
خاتونِ مجتبی حریم امن خاتون نوییس است
نباشد خاتون نویسی نیست .

مدتیست اسباب کشی کرده ایم از ( http://sotoudeh.blogfa.com ) به این سرا
در این سرا هستیم نامعلوم
و عشقمان
بی تاااااست
تا ندارد ....


قدومتان بر تیام مجتبی

آخرین نظرات
پیوندها

۱۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

ساده که میشوی

همه چیز خوب می شود

 

خودت

غمت

مشکلت

غصه ات

آدم های اطرافت

حتی دشمنت

 

یک آدم ساده که باشی

برایت فرقی نمی کند که تجمل چیست

که قیمت تویوتا لندکروز چند است

بنز آخرین مدل، چند ایربگ دارد

 

مهم نیست

نیاوران کجاست

شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه

کدام حوالی اند

مجتبی ستوده

ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺎﻣﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺘﺎﻫﻞ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺠﺮﺩﻫﺎ 


ﻣﻄﻠﺒﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻧﺎﻣﻪﻫﺎﯼ ﻧﺎﺩﺭ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻤﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﺳﺖ 


ﻫﻤﺴﻔﺮ!

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﻃﻮﻻﻧﯽ

ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﯽ ﺧﺒﺮﯾﻢ

ﻭ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ،

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺧﺮﺩﻩ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ، ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ !

ﻣﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺷﻮﯾﻢ، ﻣﻄﻠﻘﺎ ﯾﮑﯽ.

ﻣﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ، ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﺍ، ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺪﺕ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ.

ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ، ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﮔﻮﻧﻪ، ﻣﻮﺭﺩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺗﻮ ﻧﯿﺰ ﺑﺎﺷﺪ.

ﻣﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ، ﯾﮏ ﺁﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺑﭙﺴﻨﺪﯾﻢ.

ﯾﮏ ﺳﺎﺯ ﺭﺍ، ﯾﮏ ﮐﺘﺎﺏ ﺭﺍ، ﯾﮏ ﻃﻌﻢ ﺭﺍ، ﯾﮏ ﺭﻧﮓ ﺭﺍ ﻭ ﯾﮏ ﺷﯿﻮﻩ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍ.

ﻣﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﻤﺎﻥ ﯾﮑﯽ ﺑﺎﺷﺪ، ﺳﻠﯿﻘﻪ ﻣﺎﻥ ﯾﮑﯽ، ﻭ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﻣﺎﻥ ﯾﮑﯽ.

ﻫﻢ ﺳﻔﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻫﻢ ﻫﺪﻑ ﺑﻮﺩﻥ، ﺍﺑﺪﺍ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺷﺒﯿﻪ ﺷﺪﻥ ﻧﯿﺴﺖ.

ﻭ ﺷﺒﯿﻪ ﺷﺪﻥ، ﺩﺍﻝ ﺑﺮ ﮐﻤﺎﻝ ﻧﯿﺴﺖ . ﺑﻠﮑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺗﻮﻗﻒ ﺍﺳﺖ.

ﻋﺰﯾﺰ ﻣﻦ !

ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﻧﺪ، ﻭ ﻋﺸﻖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﺣﺪﺗﯽ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﺭﺳﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ؛

ﻭﺍﺟﺐ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﮐﺒﮏ، ﺩﺭﺧﺖ ﻧﺎﺭﻭﻥ،

ﺣﺠﺎﺏ ﺑﺮﻓﯽ ﻗﻠﻪ ﯼ ﻋﻠﻢ ﮐﻮﻩ، ﺭﻧﮓ ﺳﺮﺥ ﻭ ﺑﺸﻘﺎﺏ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ.

ﺍﮔﺮ ﭼﻨﯿﻦ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﭘﯿﺶ ﺑﯿﺎﯾﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﯾﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺯﺍﺋﺪ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﻣﻌﺸﻮﻕ.

ﻭ ﯾﮑﯽ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ.

ﻋﺸﻖ، ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﯽ ﻫﺎ ﻭ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﻫﺎ ﮔﺬﺷﺘﻦ ﺍﺳﺖ.

مجتبی ستوده


من نبودم و تو بودی بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ،حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ،هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی.


ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ،ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را،اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد،دستانت را می بوسم و پیشانیت را ،که چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود ،خاک پایت هستم تا هست و نیست هست به حرمت شرافتت می ایستم و تعظیم می کنم.



پدرم روزت خجسته


مجتبی ستوده


چقدر برای اینکه نمره‌ی ما به جای هجده،‌ بیست باشد هزینه کرده‌ایم؟ چقدر برای اینکه به جای نود درصد کلمات یک متن انگلیسی، تمام کلمات را بفهمیم و بدانیم باید هزینه کنیم؟ چقدر برای اینکه کتاب ما به جای دو غلط در هر پنجاه صفحه، یک غلط در هر پنجاه صفحه داشته باشد باید انرژی بگذاریم؟ مرز بین کمال‌گرایی و گرایش به کمال کجاست؟ وقتی که می‌دانیم اولی شکلی از بیماری و دومی عاملی برای موفقیت است…

مجتبی ستوده



همان چوب-کوچک-دارچینی که لحظه ی آخر درون-چای می اندازی . . .
همان شماره ناشناسی که لحظه ی آخر ب زنگش پاسخ میدهدی . . .
همان عکسی که در لپ تابت پنهان می کنی ولی دور نمیریزی . . .
پیراهنی که دکمه اش را ندوخته ای اما نمیتوانی از پوشیدنش منصرف بشوی . . .
من تمام-آنها هستم . . .
نخواستنی های
که ناگهان
نمیتوانی ازدوست داشتنشان
صرف نظر کنی!

وسلام

مجتبی ستوده
 در جهنم روییده است
فلکین قانلی الیندن بیر آتیلمیش یئره اندی، بخت برگشته ای، از دست خونین فلک به زمین امد
بیر فلاکت آنانین جان شیره سیندن سودون امدی، فلاکت زده ای، از شیره جان مادرش شیر نوشید
بوللو نیسگیل شله سین چیگنینه آلدی . کوله بار سنگین درد و غم را به دوش گرفت
تای توشوندان دالی قالدی، از همسن و سالان خود عقب افتاد
ساری گول مثلی سارالدی. مانند گل زرد، صورتش زرد شد
گونو تک باغری قارالدی. روحش مانند روزش سیاه شد
خان چوبانسیز سئله تاپشیرسین اوزون، برای اینکه در دوری خان چوپان، خود را به سیل بسپارد
یوردوموزا بیر سارا گلدی. سارای جدیدی به میهنمان آمده است
بیر وفاسیز یار الیندن یارا گلمز سانا گلدی. از دست یار بی وفایی، به ستوه آمد
بیر یازیق قیز ، جان الیندن جانا گلمز جانا گلدی. یک دختر بینوا، از دست جانانه اش به جان امد
کئچه جکده “الموت” دامنه سیندن بورایا درمانا گلدی. در گذشته از دامنه کوه الموت به اینجا (اردبیل) برای درمان امده است
بیرآدامسیز “سوری” آدلی، الی باغلی، دیلی باغلی! یک بی کس، به اسم سوری، دست هایش به جایی نمی رسد، زبانش بسته شده است (شاید مقصود اشاره به لکنت زبان سوری دارد)
“سوری” کیم دیر؟ سوری کیست؟
سوری بیر گول دی جهنمده بیتیبدیر . سوری گلی است که در جهنم روئیده است
سوری بیر دامجی دی، گوزدن آخاراق اوزده ایتیبدیر. سوری قطره اشکی است که از چشم جاری شده است و در گونه ها گم شده است
سوری یول- یولچوسودور، ایری ده یوخ ،دوزده ایتیبدیر. سوری مسافری است، که نه در راه های بیراهه بلکه در راه درست گم شده است
سوری، بیر مرثیه دیر اوخشایاراق سوزده ایتیبدیر. سوری مرثیه ای است که در حال سروده شدن در میان کلمات گم شده است
او کونول لرده کی ایتمیش دی ازلدن، اودو گوزدن ده ایتیبدیر. او در گذشته از دل ها گمشده بود، از این رو از چشم افتاده است
سوری بیر گوزلری باغلی، اوزو داغلی سوزوداغلی، سوری یک چشم بسته است، خودش داغدار است و حرفهای داغدار
اولوب هاردان هارا باغلی! ببین از کجا به کجا دل بسته است!
بوشلاییب دوغما دیارین، اوموب البته یاریندان. دیار مادری خود را رها کرده است، البته که از یارش توقع داشته است
ال اوزوب هر نه واریندان. از هر چه که داشته دست کشیده است
قورخماییب،شهریمیزین قیشدا آمانسیز بورانیندان، نه قاریندان. از سرمای سوزان شهرمان در زمستان نترسیده است
گزیر آواره تاپا، یاندیریجی دردینه چاره، تاپابیلمیر. آواره و سرگردان می خواهد درمانی برای دردش بیابد اما، ... نمی تواند
چوخ سئویر عشقی باشیندان آتا، آمما آتا بیلمیر. خیلی دلش می خواهد عشق را از سر بیندازد، اما ... نمی تواند
اووا باخ آووچی دالینجا قاچیر، آمما چاتا بیلمیر. شکار را نگاه کن که می دود تا به شکارچی برسد، اما ...
نمی تواند
ایش دونوب، لیلی توشوب چوللره مجنون سوراغیندا. کارها برعکس شده است، لیلی به دنبال مجنون آواره بیابان شده است
شیرین الده تئشه، داغ پارچالاییر فرهاد اوتورموش اوتاغیندا. شیرین تیشه به دست گرفته است و کوه ها را به خاطر مجنون از هم می شکافد
تشنه لب قو نئچه گور جان وئری دریا قیراغیندا. ببین قوی تشنه لب چگونه در کنار دریا جان می دهد
گوزده حسرت یئرینی خوشله ییب ابهام دوداغیندا. در چشمانش حسرت جا خوش کرده است و در لب های تردید
وارلیغین سون اثری آز قالیر ایتسین یاناغیندا. کم مانده است آخرین نشانه های حیات در گونه هایش گم شود
سانکی بیر کوزدی بورونموش کوله وارلیق اوجاغیندا. مانند زغالی است که در اجاق هستی به خاکستر آغشته شده است
کوزه ریر پیلته کیمین، یاغ توکه نیب دیر چراغیندا. مانند فتیله چراغی است که روغنش تمام شده است
بوی آتیر رنج باغیندا. قوجالیر گنج چاغیندا، در باغ رنج و حسرت بزرگ می شود، در سن جوانی پیر می شود
بیر آدامسیز، سوری آدلی، الی باغلی، دیلی باغلی! یک بی کس، به اسم سوری، دستانش ناتوان و زبانش ناتوان
سوری جان !
اومما فلکدن ، فلکین یوخدو وفاسی،
سوری جان
از فلک توقع زیادی نداشته باش، فلک بی وفاست
نه قدر یوخدو وفاسی، او قدر چوخدو جفاسی، هر قدر که وفا ندارد، همانقدر جفای فلک نیز زیاد است
کوهنه رقاصه کیمین، هر کسه بیر جوردی اداسی، مانند رقاصه های قدیمی برای هر کسی یک ادایی در می آورد
او آیاقدان دوشه نی، ایستیر آیاقدان سالان اولسون. فلک می خواهد که هر از پا افتاده ای را، بیشتر از پا بیندازد
او تالانمیش لاری ایستیر گونو- گوندن تالان اولسون.. می خواهد هر تارج شده ای را بیشتر تاراج کند
او آتیلمیشلاری ایستیر هامیدان چوخ آتان اولسون. می خواهد کاری کند تا رها شدگان را بیشتر رها شوند
او ساتیلمیشلاری ایستیر قول ائدرکن ساتان اولسون. می خواهد کاری کند که برده ها، برده تر شوند
نئیله مک قورقو بوجوردور . چه کار می شود کرد، نظام طبیعت هم اینطور است
فلکین نظمی ازلدن اولوب اضدادینه باغلی. نظم فلک از ازل بر مبنای تضادها استوار است
قاراسیز آغلار اولانماز، بدون سیاهی ها سفیدی ای نیست
دره سیز داغلار اولانماز. بدون دره ها ، کوهی هم وجود ندارد
اولو سوز ساغلار اولانماز. اگر مرده ای نباشد، زنده ای هم در کار نیست
گره ک هر بیر گوزه له بیر دانا چیرکین ده یارانسین، باید به ازای هر زیبا رو، زشت رویی هم به وجود بیاید
بیری انسین یئره گوکدن، بیری عرشه اوجالانسین. یکی به زمین بیفتد و دیگری تا عرش بالا برود
بیری چالسین ال آیاق غم دنیزینده، یکی در دریای غم دست و پا بزند و د
بیری ساحیلده سئوینج ایله دایانسین. و دیگری در ساحل با خوشحالی بایستد
بیری ذلت پالازین باشه چکیب یاتسادا آنجاق، یکی لحاف ذلت بر روی خود بکشد و بخوابد
بیری نین بختی اویانسین .  بخت یکی دیگر بیدار شود
بیری قویلانسادا نعمت لره یئرسیز، یکی در میان نعمت ها  غلطه بزند
بیری ده قانه بویانسین. و دیگری در میان خون غلط بزند
آی آدامسیز سوری آدلی، ساچلاریندان دارا باغلی! ای بی کس، ای سوری، که از زلفت بر دار اویخته شده ای
نئیله مک ایش بئله گلمیش. چور گلنده گوله گلمیش. چه کار می شود کرد؟ اینطور پیش آمده، آفت به گل زده است
فلکین ایری کمانینده اولان اوخ آتیلاندا دوزه دگمیش، تیری که از کمان خمیده فلک خارج شده به راستی اصابت کرده
دیلسیزین باغرینی ده لمیش. سینه یک بی زبان را شکافته است
ایری قالمیش، دوزو اگمیش. فلک با کجی کاری نداشته، راست را خم کرده است
اونو خوشلار بو فلک، فلک دوست دارد که
اائل ساراسین سئللر آپارسین، سارای ایل را سیل با خود ببرد
بولبول حسرت چکه رک گول ثمرین یئللر آپارسین.. بلبل حسرت گل را بکشد و ثمره گل را باد ببرد
قیسی چوللرده قویوب. قیس در بیابان آواره شود و
لیلی نی محمللر آپارسین. لیل را محمل ها ببرند
خسرووی شیرین ایلن ال اله وئرسین، کئفه دولسون،فرهادین قامتین اگسیناخاراق چرخ زامان نشئیه گلسین کئفه دولسو  خسرو و شیرین دست در دست داده و در لذت غرق شوند و کمر فرهاد خم شود
و چرخ فلک با نگاه به این مناظر لذت ببرد
سوری لار سولسادا سولسون، اگر سوری، پژمرده می شود برای فلک مهم نیست
بیری باش یولسادا یولسون، برای فلک مهم نیست که کسی موی خود را (برای شیون) چنگ می زند
سیقسا بیر اولدوز اگر اولماسا اولدوزلار ایچینده، اگر ستاره ای از آسمان گم شود
بو سماء ظولمته باتماز. آسمان تاریک نمی شود
داش آتان،کول باشی قویموش، فلاخن، همیشه سنگ خود را
داشینی اوزگه یه آتماز. بر فلاکت زدگان می اندازد
سن یئتیش سون هدفه، اگر تو به هدف غایی خود برسی
اوندا فلک مقصده چاتماز، فلک دیگر به مقصودش نمی رسد
داها افسانه یاراتماز. ! دیگر افسانه ای ایجاد نمی شود
سوری،ای باشی بلالی،زامانین قانلی غزالی. سوری ، ای ای مصیبت زده، ای آهوی خونین زمان
سوری بیر قوش دی خزان آیری سالیبدیر یوواسیندان، سوری گنجشکی است که در اثر باد پاییزی از لانه خود دور افتاده است
ال اوزوبدور آتاسیندان، از پدر خود دست کشیده است
جوجه دیر حیف اولا سود گورمه ییب اصلا آناسیندان.
بونا قانع دی تنفس ائله ییر یار هاواسیندان.
درد وئرن درده سالیب آمما خبر یوخ داواسیندان
آغلاییب سیتقایاراق بهره آپارمیر دوعاسیندان.
او بیر آئینه دی رسسام چکیب اوستونه زنگار،
اوندا یوخ قدرت گفتار،
اوزو چیرکین، دیلی بیمار،
گنج وقتینده دل آزار،
گوره سن کیم دی خطاکار،
گوره سن کیم دی خطاکار!

سوری هنوز جوجه است، حیف که از مادر شیر نخورده است
به همین قانع است که در هوایی که یارش نفس می کشد، تنفس کند
درد به او داده شده اما خبری از درمان نیست
با گریه و ناله، دعا می کند اما ثمری ندارد
او آیینه ای است که رسام ازل، بر روی آن زنگار کشیده است
قدرت گفتار ندارد
صورتش زشت است، زبانش بیمار است
در دوره جوانی دلش آزرده شده است
چه کسی خطاکار است؟
چه کسی خطاکار است؟


مجتبی ستوده

امشب ، شب آرزوها کنج دنج آرزوهاتون که هستید من هم فراموش نکنید 




مجتبی ستوده

هرچند سهم شادی ام از این جهان کم است

آنچه مرا به شعر گره می زند، غم است!


 

مجتبی ستوده

گاهی لخته های قهوه

در کف فنجان

با تو حرف میزند


دیروز به این مرد گفت

فردا خواهی مُرد

پس قهوه را یک جا سر بکش

بگذار 

تلخی کامت

اندکی شیرین شود با تلخی قهوه




م.ستوده | همین حالا 6 اردیجهنم 93 | بداهه های تلخ

مجتبی ستوده


یکی از فانتزیام اینه که 


زنگ بزنم به خودم، بعد بگم الو؟


بعد خودم بگم :قربون الو گفتنت برم من.


بعدم خودم خجالت بکشم قطع کنم تلفنو

.

.

.

.

.

چن دفه هم امتحان کردم ولی لامصب همش اشغال بود!

نگرانم!

نمیدونم دارم با کی حرف میزنه




مجتبی ستوده