سیاه قلم های مجتبی ستوده

تخلص ادبی " خاتون نویس"

تخلص ادبی " خاتون نویس"

سیاه قلم های مجتبی ستوده

یاران همراه :

مزرعه من سال هاست پا بر جاست
در چهار فصل سال

خاتون نویس در چهارمین روز از نخستین ماه چهارمین فصل سال زاده شد
نامش مجتبی گذاشتند
شعر که نه سیاه هایش را سال هاست اینجا مینگارد و دفتر پاره های دلش
خاتونی دارد
به بزرگی و مهربانی تمام عشق ها
خاتونِ مجتبی حریم امن خاتون نوییس است
نباشد خاتون نویسی نیست .

مدتیست اسباب کشی کرده ایم از ( http://sotoudeh.blogfa.com ) به این سرا
در این سرا هستیم نامعلوم
و عشقمان
بی تاااااست
تا ندارد ....


قدومتان بر تیام مجتبی

آخرین نظرات
پیوندها

مشکلات روحیم باعث شده بود لیسانسم 6 سال طول بکشه. بالاخره تو 25 سالگی فارغ التحصیل شدم. با تموم شدن درسم روحیه ام خیلی بهتر شد. بالاخره تونسته بودم تو اون چند سال غیر از غصه خوردن یه کار مفید انجام بدم.

 

اون روز غروب وقتی بابام شروع کرد به تعریف کردن از فرهاد، رنگ نگاه مامانم به وضوح عوض شد. میشد خوشحالی رو توی تمام خطوط صورتش دید. اما توی دل من هیچی تکون نخورد. خیلی خونسرد خیره شده بودم به لبای بابا و سکوت کرده بودم.

 

فرهاد پسر یکی یه دونه یکی از دوستای بابا بود. پنج سال ازم بزرگتر بود و فوق لیسانس عمران داشت. با چند تا از دوستاش شراکتی یه شرکت ساختمانی زده بودن. قد بلند بود و چهره مردونش به دل مینشست. اما نه به دل منی که همه فکر و ذکرم اون روزا سینا بود.

بارها تو مهمونیای خانوادگی دیده بودمش. دختر یکی دیگه از دوستای بابا که همسن و سال بودیم از فرهاد خوشش میومد. یه بار وقتی بهم گفت "وای پری ببین ته ریش که میذاره چقدر ماه میشه" زدم تو سرش و گفتم "خاک بر سرت سحر تو به این صورت هپلی میگی ماه؟!" همون موقع فرهاد که حس کرد داریم پشت سرش نخود میخوریم نگاهش میخکوب شد رومون و ما هم هر هرِ خندمونو جمع کردیم. اون روزا فکرشم نمیکردم چند سال بعد یه روز همین صورتِ از نظر من هپلی بیاد خواستگاریم. نمیخواستمش.

با همه وجودم مطمئن بودم که نمیخوامش. اما هیچ دلیلی هم برای مخالفت نداشتم. چه بهانه ای باید میاوردم؟ این که نسبت به همه چیز زندگی یه جورایی بی تفاوت شدم و سکوت و آرامشم به خاطر خوب بودن حالم نیست؟ بابا و مامان بسشون بود هر چی از دست من کشیده بودن. هر موقع به رد تیغ روی مچ چپم نگاه میکردم از این همه عذابی که بهشون داده بودم حالم بد میشد. همیشه دلم میخواست با عشق ازدواج کنم اما چی به سر عشق من و سینا اومد؟ با خودم فکر کردم هر چی آدمای اطرافمو کمتر دوست داشته باشم کمتر نگرانشون میشم و کمتر به خاطر از دست دادنشون عذاب میکشم. فرهاد شاید از این بابت میتونست گزینه خوبی باشه.

وقتی برای اولین بار رو به روی هم نشستیم که در مورد زندگیمون حرف بزنیم پیش از این که اون شروع کنه مچ چپمو گرفتم جلوی صورتش و گفتم "اینو خوب ببین و بعد تصمیم بگیر" تو چشمام زل زد و گفت "اگه دیر نجنبیده بودم الان ردش روی مچت نبود. ولی دیگه نمیخوام دیر کنم"

زل زدم تو چشماش و با بیرحمی گفتم "حاضری با کسی زندگی کنی که عاشقت نیست؟ کسی که رد عشق اولش همیشه روی مچ دست چپش هست؟ ردی که هیچ وقت نمیتونی پاکش کنی؟"

یه نفس عمیق کشید و بعد نفسشو با صدا بیرون داد و گفت "پری من از مشکلاتت خبر دارم. غریبه که نیستیم. همه فکرامو کردم که حالا اینجام. برام آسون نیست گفتنش ولی میدونم عشق اول یه چیز دیگه است. می دونم ردشو از روی مچت نمیشه پاک کرد اما مطمئنم که میتونم کم کم از دلت پاکش کنم. از نظر من عشق فقط عشق قبل از ازدواج نیست. بعد از ازدواج هم میشه عاشق شد. اونقدر عاشقت هستم که بتونم عاشقت کنم"

خیلی با اطمینان حرف میزد اما نمیدونم چم شده بود. دق و دلیه چیو داشتم سر فرهاد خالی میکردم؟ با این حال ترجیح میدادم باهاش روراست باشم. باید میدونست تو دل من چه خبره تا بتونه درست تصمیم بگیره. شوخی نبود. اگر به خوشبختی خودم فکر نمیکردم باید به خوشبختی اون فکر میکردم. باید میدونست که هیچ احساسی نسبت بهش ندارم. ولی فرهاد تصمیمشو گرفته بود.

دوران نامزدی خیلی کوتاهی داشتیم. درواقع حس و حال نامزد بازی و ناز و عشوه های خرکی رو نداشتم. فرهاد اما با صبوری اخلاق سرد و گند منو تحمل میکرد و حرفی نمیزد. خودمو مقصر نمیدونستم و کمترین عذاب وجدانی هم نداشتم چون از روز اول عین واقعیت رو بهش گفته بودم و خودش انتخاب کرده بود.

خرید عروسی رو کلا کنسل کردم. متنفر بودم از این که با پسر مردم راه بیفتم تو کوچه خیابون و شورت و سوتین بخرم. وقتی فرهاد اعتراض کرد با عصبانیت گفتم "تو خونه بابام لخت نبودم خودم همه چی دارم" و اون بازم با صبوری سکوت کرد. فقط حلقه و آینه شمعدون خریدیم. اونا رو هم فرهاد انتخاب کرد. برای من فرقی نمیکرد حلقه ام نگین داشته باشه یا نه.

توی اتاق پروِ لباس عروس، توی آینه قدی یه جفت چشم سرد و غمگین بهم زل زده بود. از خودم پرسیدم "پری این واقعا تویی؟! این چشما چشمای توئه؟! کجاست اون هم شر و شور و شیطنت؟! چی به سرت اومده پری؟!" حس میکردم لباس عروس به تنم زار میزنه. حس میکردم شکل مترسک سر جالیز شدم که به زور این لباسو تنش کردن. وقتی صدای فرهاد از پشت در اتاق پرو اومد به خودم گفتم "آخه این بنده خدا چه گناهی کرده که حالا رسیده به تو؟! فرهاد باید تقاص عشق از دست رفته تو رو پس بده؟! مگه اون باعث شد تو عشقتو از دست بدی؟!" باز پریِ تو آینه بُراغ شد که "همینه که هست دعوتنامه نداده بودم براش که بیاد خواستگاریم"

در اتاق پرو رو باز کردم. چشماش برق میزد. چند قدم رفت عقب و در حالی که لبخندش هی گنده تر میشد گفت "چقدر بهت میاد. درست شدی عین پریای تو قصه ها. ماه شدی خانومم" فکر میکردم مشاعرشو از دست داده. به نظرم لباس به تنم زار میزد اما فرهاد چیز دیگه ای میگفت!

وقتی توی آینه آرایشگاه به خودم خیره شدم ناخودآگاه لبخند اومد رو لبم. فکرشم نمیکردم انقدر خوشگل بشم. موهامو به خواست خودم فرحی درست کرده بودن. تاجم به جای تاجای جدید ژله ایِ شلوغ که از هر طرفش یه شاخک با ده تا منگوله زده بود بیرون، یه تاج بلند بود مدل تاج ملکه ها با سنگای درشت و براق که به خاطرش کل خیابون نظر و حکیم نظامی رو زیر و رو کرده بودم. به جای آرایش جیغ و خلیجی که اون سالها تازه مد شده بود آرایشم خیلی ملایم بود. خط چشم مشکی با سایه ملایم سرمه ای چشمامو پر رنگ تر و شیطون تر از همیشه کرده بود. نذاشتم مژه مصنوعی بچسبونن به پلکم. مژه های خودم به قدر کافی بلند بود. لبام با رژ صورتی کم رنگ و براق برجسته تر شده بود. لباسم بالاش دکولته بود. تا روی باسن تنگ تنگ بود و دامنش برعکس لباس عروسای پف پفی و کیکی که عروس توشون گم میشه مدل ماهی بود که با یه دنباله خیلی بلند کشیده میشد روی زمین. توی آرایشگاه وقتی عروسای دیگه منو دیدن دهنشون باز مونده بود. شکل و شمایل یکی از یکی جادوگری تر شده بود. با اون لباسای پف پفی مدل عهد رونسانس به نظرم شبیه خواهرای سیندرلا شده بودن.

وقتی فرهاد اومد تو سالن خشکش زد. منم ته دلم حال کرده بودم از شوکه شدنش. حسم نشون میداد که هنوز یه نمه احساس در من وجود داره. هنوز یه چیزایی هست که دلمو بلرزونه. با غرور سرمو گرفتم بالا و رفتم سمتش. چشم ازم برنمیداشت. یه چرخ زدم و دستامو دراز کردم سمتش. بغلم کرد و آروم برای چند ثانیه پیشونیمو بوسید. اولین بوسه بین ما. لباش داغ و نرم بود. خیلی حس خوبی بهم داد. پیش از این که دسته گلم بینمون له بشه از هم جدا شدیم.

وقتی نشستیم تو ماشین یه لحظه هم صبر نکرد و گفت "وای پری این عروسا که یکی یکی میومدن بیرون داشتم سکته میکردم مبادا تو رو هم این شکلی کرده باشن. اینا عروس بودن یا گودزیلا؟!" انقدر تند تند حرف زد انگار اگه حرفشو نمیزد خفه میشد، بعد هم بلند و از ته دل زد زیر خنده.

منم از حالتش خنده ام گرفت. دست چپمو گرفت و بوسید. دومین بوسه. بعد دستمو گذاشت روی دنده و گفت "خوش به حال خودم که یه پری دریایی ماه گیرم اومده"

فرهاد هم خیلی خوش تیپ شده بود تو کت شلوار مشکی با یقه ظریف دوزی شده ساتن و کراوات خاکستری براقی که به اصرارش من براش انتخاب کرده بودم. موهای مشکیش در عین مرتب بودن یه کم حالت شلوغ داشت و این مدل یه کم جوون تر از چیزی که بود نشونش میداد. دیدم بی انصافیه سکوت کنم. بهش لبخند زدم و گفتم "تو هم خیلی خوش تیپ شدی"

همونجور که به رو به روش نگاه میکرد خیلی جدی گفت "اونقدری هست که دل خانوممو ببره؟"

یه لحظه دلم گرفت از حرفش. یه لحظه دلم براش سوخت. یه لحظه از خودم بدم اومد که انقدر اذیتش کردم. سرمو بردم نزدیک گوشش و آروم گفتم "آره" برگشت و با تعجب خیره شد تو چشمام. رومو برگردونم سمت شیشه و بارون گرفت. اولین بارون پاییزی.

سر سفره عقد باز حال خوشم خراب شد. سارا وایساده بود یه گوشه و نگاه نگرانشو ازم برنمیداشت. انگار میترسید بله رو نگم. انگار هر دو به یه چیز فکر میکردیم اون لحظه. به خودم میگفتم داری چه غلطی میکنی پری؟! چرا سینا ننشسته کنارت؟! قراره با کی بری زیر یه سقف اونم واسه یه عمر؟!

وقتی فرهاد آروم زیر گوشم گفت "چقدر دستت سرده!" تازه فهمیدم دستمو گرفته توی دستش. نمیدونستم بار چندمه که خطبه داره خونده میشه. وقتی همه سکوت کردن و کسی نگفت عروس رفته یه قبرستونی گل بچینه یا گلاب بیاره حس کردم باید بار سوم باشه. پس فرهاد کی زیر لفظیمو داده بود؟! جعبه قرمز توی دستم چی بود؟! کجا بودم اون موقع؟! فرهاد دستمو آروم فشار داد. سارا بی صدا اسممو به حالت لب خونی ادا کرد و با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم "بله"

صدای نفس فرهاد بین صدای دست و هلهله گم شد. دست چپمو گرفت توی دستش. حلقه امو توی انگشتم کرد و بعد پشت دستمو بوسید. سومین بوسه. دستام می لرزید. دست چپ لعنتیم. چرا همه چی به این دست چپ ختم میشد؟ چرا همش دست چپم تو دستش بود؟ کاش سمت راستم نشسته بود. با دستای لرزون حلقه اشو تو انگشتش گذاشتم و توی دلم هری ریخت پایین و همه چی تموم شد. کسی که زل زده بود توی چشمام سینا نبود.

توی سالن دستای فرهاد از دور کمرم دور نمیشد. مثل ندید بدیدا چسبیده بود بهم و ولم نمیکرد. انگار قراره از دستش در برم. وقتی تانگو میرقصیدیم باز یاد سینا افتادم. هر کار میکردم صورت سینا از جلوی چشمام دور نمیشد. خیلی خودمو کنترل کردم که اشکام سرازیر نشه. پشیمون شده بودم. به خودم میگفتم تو بغل این مرد داری چه غلطی میکنی؟! نگاه عاشقانه اش حالمو بد میکرد. پشیمون شده بودم از حرفی که تو ماشین بهش زده بودم. وقتی به آخر شب فکر میکردم حالم خراب تر میشد. با خودم فکر میکردم همه عروسا مثل من شب عروسیشون انقدر احساس بدبختی میکنن؟ شاید تو دل هر عروسی یه چیزی باشه که هیچ کس ازش خبر نداره. شاید همه عروسا مثل من الکی خودشونو خوشحال نشون میدن و تو دلشون رازهایی دارن که فقط خودشون ازش خبر دارن.

سارا و کامران جزو آخرین مهمونایی بودن که میرفتن. تا خونه همراهمون اومده بودن. سارا بغلم کرد و دم گوشم گفت "پری به خدا گناه داره. به خودت و شوهرت زندگی رو زهر نکن" کامران سعی میکرد لبخند بزنه ولی میدونستم تو دلش چه خبره. بین نگاه ما سه نفر چیزی غیر از سینا نبود اون شب. کامی باهام دست داد و گفت "امیدوارم خوشبخت بشی پری" حتی نتونستم برای تشکر دهنمو باز کنم.

همه که رفتن. تنها که شدیم. بدون این که به نگاه مشتاق فرهاد نگاه کنم رفتم تو اتاق خواب و در رو بستم. نشستم جلوی میز توالت و خیره شدم به خودم. چه غلطی کرده بودم؟ اینجا تو این خونه چی کار میکردم؟ من که به فرهاد گفته بودم دوسش ندارم میتونست قبول نکنه. خودم چرا قبول کرده بودم؟

فرهاد اومد توی اتاق. در نزد. تو دلم به پریِ تو آینه گفتم "خب احمق جون معلومه که برای وارد شدن به اتاق خواب خودش نباید در بزنه" پشت سرم وایساد. خم شد و بغلم کرد. دستاشو حلقه کرد دور شکمم. بینیشو کشید به پشت گوشم. نفساش منظم و داغ بود. پشت گوشمو بوسید. موهای تنم سیخ شد. حالم خوب نبود. حلقه دستاشو باز کردم. بدون این که نگاهش کنم گفتم "فرهاد خواهش میکنم امشب نه" همین که حرف از دهنم اومد بیرون پشیمون شدم. اما دیگه دیر بود برای پشیمونی. حس کردم بهش برخورد. صاف وایساد. نگاش نمیکردم. ولی نگاه فرهاد روم سنگین بود. نفسشو با صدا داد بیرون و از اتاق بیرون رفت و در رو آروم پشت سرش بست. بغضم ترکید و زدم زیر گریه.

یک هفته گذشت. لباس عروسم هنوز گوشه اتاق خواب افتاده بود روی زمین. بین من و فرهاد جز حرفای معمولی ضروری حرفی زده نمیشد. اوج محبت کردنش این بود که بگه "پری جان" ولی نه با لحن همیشگیش. حتی توی اتاق بغلی نمیخوابید. روی کاناپه وسط حال میخوابید. انگار میخواست بهم بفهمونه که جاش تو اتاق بغلی نیست. کم آورده بودم پیشش. فکر میکردم فرهاد پا پیش میذاره. فکر میکردم درکم میکنه. سارا بهم فحش میداد و میگفت "بس که بیشعوری. چقدر باید درک کنه تو احمق زبون نفهمو؟ کم بهت محبت کرد حالشو گرفتی؟ پسره دیگه چی کار باید برات بکنه که نکرده؟ تویی که خودتو زدی به خریت و نمیخوای واقعیت رو بپذیری"

حرفای سارا روی مخم رژه میرفت. انقدر گفت و گفت تا آخرش زنگ زدم به بهرام. همه چیز رو براش گفتم. رگ خوابم دستش بود. خوب میدونست چی بگه که منو زیر و رو کنه. چه خوب بود که بهرام بود وگرنه با ندونم کاریام زندگیمو باز خراب میکردم.

اون شب برای شام غذای مورد علاقه فرهاد رو پختم. عاشق خورشت بامیه بود. یه دامن کلوش کوتاه قرمز پوشیدم با یه بلوز سرمه ای چسبون یقه گرد آستین کوتاه. با صندلای سرمه ای پاشنه بلند. سایه سرمه ای زدم و یه رژ لب قرمز جیغ 24 ساعته. گوشواره های درشت دکمه ای قرمزمو هم انداختم. حلقه امو بعد از یک هفته به انگشتم کردم و خیره شدم بهش. انتخاب خودم نبود اما قشنگ بود. عطری که فرهاد برام خریده بود زدم و منتظرش شدم.

وقتی از راه رسید خستگی از سر و روش میبارید. همونجا جلوی در خیره شد بهم. ته ریشش منو یاد حرف سحر انداخت و فکر کردم واقعا جذابش کرده. هنوز از بهت بیرون نیومده بود که کیفشو از دستش گرفتم و گفتم "عزیزم تا دست و روتو بشوری میزو میچینم" هیچ حرفی نزد و هیچ تعریفی ازم نکرد. انگار شک داشت به چیزی که داشت میدید.

بابت شام خیلی تشکر کرد و حسابی با اشتها خورد. سر شام هی خیره نگام میکرد ولی چیزی نمیگفت. من سعی میکردم عادی برخورد کنم. بعد از شام با هم میزو جمع کردیم. چایی ریختم و رفتم کنارش توی حال نشستم. تلویزیونو روشن کرد و خیلی عادی پرسید "چه خبر؟"

دیدم کوتاه نمیاد. به حرفای بهرام فکر کردم. گفته بود "باید بهش حق بدی. باید خودت پا پیش بذاری تا باورت کنه" آروم خودمو کشیدم سمتش. سرمو گذاشتم روی شونش و دستامو حلقه کردم دور بازوش. چند لحظه هیچ حرکتی نکرد. بعد چاییشو گذاشت روی میز و دستشو از دستام کشید بیرون و حلقه کرد دورم. سرمو فرو کردم تو گودی گردنش و فرهاد لباشو گذاشت روی موهام و چند بار پشت سر هم سرمو بوسید. ...

بعد از چند دقیقه منو چرخوند و کشید تو بغلش. دستمو حلقه کردم دور گردنش. سرمو بردم بالا و همزمان لبامون رفت روی هم. ته ریشش یه کم اذیتم میکرد ولی انقدر بوسه اش شیرین و خواستنی بود که نه سینا جلوی چشمام اومد نه بهرام. فقط لبای فرهاد بود که لبامو میمکید و منو با همه وجودم سمت خودش میکشید. انگشتامو فرو کردم توی موهاش و شروع کردم به بوسیدنش ...

حس خاصی داشتم. داشتم مردی رو میبوسیدم که مطمئن بودم به من تعلق داره. مردی که اسمش توی شناسنامم بود. تنها مردی که به من ممنوع نبود. یه جور حس مالکیت که اون لحظه بهم حس خیلی خوبی میداد. وقتی حس میکنی همه وجودش مال توئه دلت میخواد همه وجودتو بدی بهش.

من مال اون بودم اونم مال من ............

من شدم پری اون و اون شد فرهاد من و به عشق بعد از ازدواج ایمان اوردم ....

 

 



پ ن : با اندکی باز نویسی از داستانی که در وبلاگ یک رفیق قدیمی خواندم   ( تاریخ انتشار 25/10/90 آدرس مطلب در سرای قدیم اینجا

مجتبی ستوده

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی