سیاه قلم های مجتبی ستوده

تخلص ادبی " خاتون نویس"

تخلص ادبی " خاتون نویس"

سیاه قلم های مجتبی ستوده

یاران همراه :

مزرعه من سال هاست پا بر جاست
در چهار فصل سال

خاتون نویس در چهارمین روز از نخستین ماه چهارمین فصل سال زاده شد
نامش مجتبی گذاشتند
شعر که نه سیاه هایش را سال هاست اینجا مینگارد و دفتر پاره های دلش
خاتونی دارد
به بزرگی و مهربانی تمام عشق ها
خاتونِ مجتبی حریم امن خاتون نوییس است
نباشد خاتون نویسی نیست .

مدتیست اسباب کشی کرده ایم از ( http://sotoudeh.blogfa.com ) به این سرا
در این سرا هستیم نامعلوم
و عشقمان
بی تاااااست
تا ندارد ....


قدومتان بر تیام مجتبی

آخرین نظرات
پیوندها

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «# خاتون نویس» ثبت شده است

بیا که روز بروزد! بیا که شب بشبد!

بیا که عشق و جنون، طرزِ تازه می‌طلبد


بیا صدام گرفته، دلم گرفته، هوا_

گرفته، درد گرفته، نفس گرفته، بیا


بیا، بیا، نود و هشت درصدم بغض است

که نیستی و خیابان قدم قدم بغض است

مجتبی ستوده

کاش بوسه های عاشقانه من

از همین دور و دیر

از همین فاصله

از همین جا

آرام چون پرستوی مهاجر

بر سر شانه های تو مینشست

و آرام , آرام تو را میبوسید

و جا میکرد خودش را

در کنجِ دنجِ دلت

جایی که فقط من باشم تو

یک خلوت آرام

تا آرام گیرد

دلم,جان دلم...




م.ستوده ( 10:07 صبح جمعه 7 آذر 93)

مجتبی ستوده

دوستت دارم

به رسم عجیب ترین عاشق دنیا

این بار 

بنام عشق به کام تو


عشقی که حاصل یک تار موی تو بود

عشقی از شمالی ترین تا جنوبی ترین حضور...


به نام عشق

به سان مجنون‎

تـو فقط باش‎

قرار نیست برنجانمت

تو فقط باش 

دخترک جنوبگانم

میخواهم با عاشقانه هایم

گیسوانت را ببافم

درآغوشم بگیرمت

بگذار 

لحظه ای بوی تارِ گیسوانت

مرا مجنون کند

به سان فرهاد

من...

من دوستــت دارم

همین و خلاص 

جان دل ، خاتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونم ....



م.ستوده-15 مهر 93

مجتبی ستوده

برای یک مخاطب خاص!

خیلـــــــــی خاص!
مخاطبِ این روزهای بَدِ من !
مخاطبی که خیلی خیلی ساده آمد .......
مخاطبی که ساده به دلنشست .......
مخاطبی که رویای بودنش همیشه با من است ....
مخاطبی که الهام بخش عشق بود 
مخاطبی که ندا ی جاودان عشق است . ندای عشق ....
مخاطبی به نام خاتون ....









م.ستوده
پ ن : مخاطب خاص من / دوستت دارم

مجتبی ستوده

دلم آغوشت را میخواهد

آغوشی برهنه از تمام نبودن ها و نشدن ها

آغوشی بی مانع

دلم بوسه های داغ داغ میخواهد 

دلم دخول میخواهد و رهایی، دخول گرمای قلبت به سنگ سخت و سرد وجودم

دلم عطر موهایت را میخواهد و آرامش پرواز در رویای گیسوانت را

دلم حرارت لب هایت را میخواهد و سرمای سر انگشتانت لابلای زاویه های وجودم

دلم جنون میخواهد و تو...

دلم تو را میخواهد و خلاص خاتونم ....




م.ستوده | شهریور 93 | عاشقانه های یک دیوانه لابلای سطرهای شهر غریب

مجتبی ستوده


مهربانم کل دنیا هم بگویند دوستم دارند فایده ندارد !!!

اما دوستت دارم های " تو " چه غوغایی می کند روحم را تازه می کند !

حس نابه عاشقى...

آخ چقدر زمین خوردن زیباست

اگر هدف بوسیدن خاک پای تو باشد

عزىز دلم بنشین مىخواهم هزار هزار بار دورت بگردم

مگر میشود توى داشت و غم داشت

عطر بودنت را دوست دارم

عطرى که جانم را گرفته

عزىزترینم


روزت خجسته هستى من



مجتبی ستوده | 31 فروردین 93 | تقدیم به هستی من ( روزت مبارک )

(*) هدیه ویژه روز زن 

مجتبی ستوده


دلم هواى چىدن ىک بوسه از لبت کرده

کنار پنجره ها بوسه از لبت کرده

کنار پنجره با عشق بوسه خواهم زد

بر آن نگاه سپىد ىوس خواهم زد





م.ستوده | 30 فرودین 93 | دلم ، بوسه

مجتبی ستوده




آنجا که دلم به کام تو کام گرفت

لب با دل تو ز آسمان کام گرفت


آنجا رخ تو ماه زمین بود گلم

لب های تو معیار زمین بود گلم


آنجا دل تو حاکم جان بود گلم

جان بود ولی مال شما بود گلم


آنجا دل من پیچک جان بود گلم

پیچک به دلم جان به نوا بود گلم


آنجا رخ تو ماه نشان بود گلم

رخ بود ولی جان ، جهان بود گلم


آنجا لب تو جام شراب بود گلم

هر کار درآنجا ثواب بود گلم


آنجا همه چیز مال شما بود گلم

سیب و گل بابونه فدات بود گلم





مجتبی ستوده | 17 شهریور 92 | آنجا که دلم مال شما بود گلم (  آدرس خانه قبلی)

مجتبی ستوده


دیوار های اتاقم دیگر، جایی ندارند

پوست ، انداخته

و مثل رنگ ِ، پریده ی من

سپیده ، سفید شده

این ها حاصل نبودنت است

خاتونم....!!!

به نیّت هر روز از نبودنت

یک خط میکشم

بر دیوار اتاقی که جای خط کشیدن ندارد

مجتبی ستوده
ای غصه مرا دار زدی خسته نباشی
بردی ز زمین ، جار زدی خسته نباشی

ای بغض در این خلوت خاموش دنیام
حسرت به دل بی مونس من باز زدی خسته نباشی

.
.
.







مجتبی ستوده | 12/11/1390 | خسته نباشی

پ ن : قطعه ای از دفتر شعر نخست " خاتون نویس الف "
مجتبی ستوده


ﺑــﯽ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺑﯿــﺎ ﮐﻪ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

ﺑﺎ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺟﻨﮓ ﻭﮐﯿﻨﻪ ﺩﺍﺷﺖ

ﺣﺘــﯽ ﺍﮔــــﺮ ﮐـــﻪ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺩﺷﻤﻦ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮ ﺷﺪﯼ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺯﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﻦ

ﺣﺲ ﮐﺮﺩﻧــﯽ ﺗـــﺮ ﺍﺯ ﺭﮒ ﮔــــﺮﺩﻥ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

ﻣﺜﻞ ﻟــــــﺰﻭﻡ ﻧــــﻮﺭ ﺑــــﺮﺍﯼ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ

ﻫﺮ ﺻﺒﺢ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺩﻭ ﺩﻝ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﻣﺒﺎﺩ

ﺩﺭﺷﮏ ﺑﯿـــــﻦ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻭ ﺭﻓﺘــــــــــﻦ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ




از : مسلم محبی


مجتبی ستوده


منُ این کوچه

منُ تنهایی

من یک خاطره ی رویایی

مجتبی ستوده


هیچ کس دیوانه ی این مرد نیست

هیچ حسی در نگاه ، مرد نیست


لخته ای خون در گلویش خشک شد

مرد با آن لخته ی خون کشته شد

مجتبی ستوده