سیاه قلم های مجتبی ستوده

تخلص ادبی " خاتون نویس"

تخلص ادبی " خاتون نویس"

سیاه قلم های مجتبی ستوده

یاران همراه :

مزرعه من سال هاست پا بر جاست
در چهار فصل سال

خاتون نویس در چهارمین روز از نخستین ماه چهارمین فصل سال زاده شد
نامش مجتبی گذاشتند
شعر که نه سیاه هایش را سال هاست اینجا مینگارد و دفتر پاره های دلش
خاتونی دارد
به بزرگی و مهربانی تمام عشق ها
خاتونِ مجتبی حریم امن خاتون نوییس است
نباشد خاتون نویسی نیست .

مدتیست اسباب کشی کرده ایم از ( http://sotoudeh.blogfa.com ) به این سرا
در این سرا هستیم نامعلوم
و عشقمان
بی تاااااست
تا ندارد ....


قدومتان بر تیام مجتبی

آخرین نظرات
پیوندها

وقتی دیدی کسی 

مثل نوک پرگار 

همه جوره پات وایساده 

دورش نزن 

دورش بگرد






پ ن : قابل توجه همکاران گرامی


مجتبی ستوده

یه روز تو پارک نشسته بودم داشتم تو گوشی فیس بوکمو چک میکردم 

یه پسر 5 6 ساله امد گفت عمو یه ادامس میخری 

گفتم همرام پول کمه ولی میخای بشین کنارم الان دوستم میاد میخرم

گفت باشه نشست

بعد مدتی گفت :عمو داری چیکار میکنی 

گفتم تو فضای مجازی میگردم 

گفت اون دیگه چیه عمو

خواستم جوابی بدم که قابل درک یه بچه ی 5 6 ساله شه

گفتم عمو فضای مجازی جایه که نمیتونی چیزی لمس کنی ولی تمام رویاهاتو اونجا میسازی 

گفت عمو فضای مجازیو دوس دارم منم زیاد میرم

گفتم مگه اینترنت داری

گفت نه عمو 

بابام زندانه نمیتونم لمسش کنم ولی دوسش دارم

مامانم صبح ساعت 6 میره سره کار شب ساعت 10 میاد که من میخابم نمیتونم ببینمش ولی دوسش دارم

وقتی داداشی گریه میکنه نون میریزیم تو اب فک میکنیم سوپه ،تاحالا سوپ نخوردم ولی دوسش دارم 

صب خواهرم میره بیرون چون پول نداریم میگن تن فروشی میکنه ولی نمیفهمم وقتی میاد خونه تنش سر جاشه 

من دوس دارم درس بخونم دکتر بشم ولی نمیتونم مدرسه برم باید کار کنم

مگه این دنیای مجازی نیست عمو

اشکامو پاک کردم 

نتونستم چیزی بگم 

فقط گفتم اره عمو دنیای تو مجازی تر از دنیای منه

تمام تلخندهایت به جونم :((((

خدایا به کدامین گناه نکرده ،مجازات میکنی؟!!!!




مجتبی ستوده

الان که برایت می نویسم

روی جدول های بین دو لاین خیابان سهروردی راه میروم!

دود اتوبوس ها و ماشین ها نفسم را تنگ کرده.

آدم ها جور دیگر نگاهم میکنند و شاید چند سکه ای هم کاسب شوم.

الان که برایت می نویسم 

میخواهم بدانی به اندازه تمام خیابان های دنیا دوستت دارم و خواهم داشت!!!

بی تاااااااااااااااااااااا دوستت دارم



پ ن : ببخشید بی تاااااا نه بی اندازه دوستت دارم خاتونم




م.ستوده | الان که برایت مینویسم | 21  خرداد 93




مجتبی ستوده

مجتبی ستوده

مجتبی ستوده

مجتبی ستوده

او دوست بود با کلمات و ستارگان
بر برجی از فلز، شب خاموش پادگان
می­خواست نامه­ای بنویسد، ترانه ­خواند
تا ماه را به خواب کند، مثل کودکان:
دلتنگ نیستم که بپرسی برای که؟
عاشق که نیستم که بگویی چرا جوان؟
این ابرها برای تو بالش کن و بخواب
ماه عزیز، ماه جوان، ماه مهربان!
سرباز، فکر کرد به یک روز خط خطی
سرباز، فکر کرد به شبهای امتحان
آوازهای زخمی ســــرباز، تا سحر
تکرار شد، ستاره ستاره، دهان دهان
وقت سحر که بین شب و روز می­کند
پوتین تابه­تای خودش را به پا جهان
ســرنیزه­ی هزار ستاره، به سمت او
چرخید و دســت بند زدش ماه دیده­بان
تا عصــــــر، در ادامه­ی آواز او چکید
از ابرهای ســـوخته ، نعــش پــرندگان...

 

از : محمد سعید میرزایی

مجتبی ستوده


 اگر سری به تفرجگاههای نزدیک تهران یعنی درکه ، فرحزاد و دربند بزنید حتماً چشمتان به جمال سینی های لواشک با طعم های گوناگون و نیز آلو و قیسی و .... روشن می شود که با جلای خاصی زیر نور چراغ های کم مصرف و پر مصرف برق می زنند. بسیاری از فروشندگان این کالاها نام های مختلفی بر روی محصولات چیده شده خود بخصوص لواشک ها می گذارند .از آن جمله است آتیش 

پاره ، اوه اوه ، فریاد ، مشعل و ... .

 

دیروز دوست آگاهی برایم سرگذشت این محصولات را گفت. از آنجا که می دانم بسیاری به  ویژه بانوان عزیز مشتاق این محصولات هستند آن را بازگو می کنم تا هر یک از ما به نوعی در این زمینه اطلاع رسانی کنیم .


دوستم داستان را از قول یک قهوه چی بیان می کرد . روزی که دوستم از زرق و برق محصولات با قهوه چی سخن به میان آورده بود، قهوه چی شیشه ای که حاوی گَردی بود را از زیر سینک شستشوی ظروف خویش به در آورده بود و یک سطل پر از آب کرده بود. نوک قاشق چایخوری از آن گرد را داخل آب ریخته بود و در چشم بر هم زدنی آن آب همانند آب لبو قرمز شده و رفته رفته هر چه می گذشت به قرمزی آن افزوده می شد.

گفته بود این را بر روی آلو و لواشک ها می ریزند و چون  نمیخواهند بهداشت با بازرسی مغازه متوجه شود آن را در نزد من گذاشته و هر هنگام که نیاز پیدا کنند به من مراجعه کرده و به مقدار نیاز گرفته و استفاده می کنند.

دوستم پرسیده بود که این گرد چیست ؟

فکر می کنید پاسخ چه بود ؟ 

 "رنگ فرش "


مجتبی ستوده

می گویند: بجای نذری برای امام حسین به زلزله زده ها کمک کنیم؛ بجای هیأت محرم، به مدرسه سوخته ها کمک کنیم؛ بجای صرف پول برای ساخت ضریح جدید امام حسین به فقرا کمک کنیم !


من میگویم چرا یک کمپین نمیزنید و بگیم :


هزینه یک ماه لوازم آرایشی  یا یک ماه هزینه بنزیل دور دور خیابانگردیمان را ؛ هزینه دو هفته چالوس رفتن و ویلا گرفتن را ؛ هزینه کافی شاپ رفتن مان را خرج زلزله زده ها کنیم . . .


اصلاً بیایید دو ماه شعبان و رمضان ، هزینه شارژ اینترنت مان را خرج زلزله زده ها کنیم! شب یلدا خرج نکنیم و ولنتاین نگیریم و پارتی برگزار نکنیم و خرج زلزله زده ها کنیم!


مشکل شما وضعیت زلزله زده ها و... نیست .  

از شور و شعوری ست که حسیـن در دل و جان مردم می ریزد و از آن می ترسید . . .

مجتبی ستوده

بگذارکمى سرزنشت کنم
فقط گوش کن!
کمى کمتر خوب بودى اگر, اینچنین شیفته ات نمى شدم که حالا......
کمى کمتر مهربان بودى اگر,دوستت نداشتم که حالا.......
خنده هایت اگرکمى کمتردلنشین بود,عاشقت نمى شدم که حالا........


نه فراموشت مى شوم,نه فراموشت مى کنم
کسى که عاشقى درقلبش,دربندبند وجودش,در تک تک سلولهایش جارى باشد,فعل فراموشى راازیادخواهدبرد.درست مثل من وتو(ما)

مجتبی ستوده


یک روز بعد از آنکه امیر خسته، رئیس کمیسیون شوراهای مجلس گفت که «اتفاقات بدی در جریان تحقیق و تفحص‌ها افتاد»، غلامعلی جعفر زاده از اعضای کمیته های تحقیق و تفحص مجلس به پیام نو گفت: «ابعاد فساد در پرونده های تحقیق و تفحص آنقدر بالا است که می ترسیم علنی شدن آن باعث ضربه به نظام شود».


از همان اولین گزارش تحقیق و تفحص مجلس بعد از پایان کار دولت دهم معلوم بود که «احمدی نژادی ها» از این پس باید نگران چه چیزهایی باشند. اولین شکار کمیته های تحقیق و تفحص مجلس، «سعید مرتضوی» بود، مدیری که البته نام او دیگر به معنای یک قاضی دستگاه قضایی نیست، بلکه راس یک شبکه مدیریتی است که پرونده تخلف چند هزار صفحه ای تامین اجتماعی از نتایج عملکرد آنها است.

مجتبی ستوده


ﺍﺳﻤﺶ ﺍﺯ دنیا و ﻣﻮﺑﺎﻳﻠﺖ ﭘﺎﻙ ﻣﻴﺸﻪ ... ﻗﺒﻮﻝ
ﺍﺯ ﻓﻴﺲ ﺑﻮﻛ و دنیای مجازی ﺑﻼﻙ ﻣﻴﺸﻪ ... ﻗﺒﻮﻝ
ﻣﺴﻴﺠﺎ و عکساش ﺩﻳﻠﻴﺖ ﻣﻴﺸﻪ ... ﻗﺒﻮﻝ
ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﻣﻴﮕﻲ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﻳﻦ ﺟﻠﻮﻡ ﺍﺳﻤﺸﻮ ﺑﻴﺎﺭﻳﻦ ... ﻗﺒﻮﻝ
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﻠﻘﻴﻦ ﻣﻴﻜﻨﻲ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ... ﺍﯾﻨﻢ ﻗﺒﻮﻝ
تمام خاطراتش و یادگاریهاش از زندگی حذف میشه ....قبول
ﺍﻣﺎ ...
ﺑﺎ ﺟﺎﻱ ﺧﺎﻟﻴﺶ ﺗﻮ ﻗﻠﺒﺖ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ؟
ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﺸﺎﺑﻪ ﺍﺳﻤﻲ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ؟
ﺑﺎ ﺍﻫﻨﮕﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﮔﻮﺵ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ؟
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻏﺬﺍﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﻩ ﺭﻭ ﻣﻴﺨﻮﺭﻱ ﻭ تو اون رتوران میری ﻳﺎﺩﺕ ﻣﻴﺎﺩﺵ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ؟
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺯﺕ ﺳﺮﺍﻏﺸﻮ ﻣﻴﮕﻴﺮﻥ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ؟
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﻴﻜﻪ ﻛﻼﻣﺸﻮ ﻣﻴﺸﻨﻮﻱ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ؟
بوی عطرش میشنوی چیکار میکنی ؟
ﻭ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﺩﻳﮕﻪ ﺣﺘﻲ ﻫﻤﻴﻦ نوشته را ﻧﻤﻴﺒﻴﻨﻪ ﻭ ﻧﻤﻴﺨﻮﻧﻪ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ؟
ﺑﮕـــــــــــﻮ ﺩﯾﮕــــــﻪ ﺑﮕﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ببین عزیزم خاطرات سوزوندنی و پاک شدنی نیست

مجتبی ستوده

سیاه پوشیده بود،به جنگل آمد... من هم استوار بودم و تنومند! 

من راانتخاب کرد...

دستی به تنه و شاخه هایم کشید،تبرش را در آورد و زدو زد... محکم و محکم تر


به خودم میبالیدم،دیگرنمیخواستم درخت باشم ،آینده ی خوبی در انتظارم بود . 

میتوانستم یک قایق باشم،شاید هم چیز بهتری....

درد ضربه هایش بیشتر می شد و من هم به امید روزهای بهترتوجهی به آن نمیکردم

اما ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، شاید او تنومند تر بود،شاید هم نه! 

اما حداقل به نظر مردتبر به دست آن درخت چوب بهتری داشت ، شاید هم زود از من سیرشده بود .


و دیگر جلوه ی برایش نداشتم، مرا رها کرد با زخم هایم ، واو را برد...

من نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه، نه عصایی برای پیرمرد و نه قایق و ...


خشک شدم....


میگویند این رسم شما انسانهاست،قبل از آن که مطمئن شویدانتخاب میکنید و وقتی باضربه هایتان طرف مقابل را آزار می دهید او را به حال خودش رهامیکنید !


انسان تا مطمئن نشدی تبر نزن ! 

تا مطمئن نشدی،احساس نریز... 

دیگری زخمی می شود... 

خشک می شود!

وسلام

مجتبی ستوده


رییس مرکز مدیریت بیماریهای واگیر وزارت بهداشت خبر داد


شناسایی 2 مورد ابتلا به عفونت کرونا ویروس جدید در کشور

 رعایت نکات بهداشتی تنها راه پیشگیری از این بیماری


مجتبی ستوده

ساده که میشوی

همه چیز خوب می شود

 

خودت

غمت

مشکلت

غصه ات

آدم های اطرافت

حتی دشمنت

 

یک آدم ساده که باشی

برایت فرقی نمی کند که تجمل چیست

که قیمت تویوتا لندکروز چند است

بنز آخرین مدل، چند ایربگ دارد

 

مهم نیست

نیاوران کجاست

شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه

کدام حوالی اند

مجتبی ستوده

ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺎﻣﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺘﺎﻫﻞ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺠﺮﺩﻫﺎ 


ﻣﻄﻠﺒﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻧﺎﻣﻪﻫﺎﯼ ﻧﺎﺩﺭ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻤﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﺳﺖ 


ﻫﻤﺴﻔﺮ!

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﻃﻮﻻﻧﯽ

ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﯽ ﺧﺒﺮﯾﻢ

ﻭ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ،

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺧﺮﺩﻩ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ، ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ !

ﻣﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺷﻮﯾﻢ، ﻣﻄﻠﻘﺎ ﯾﮑﯽ.

ﻣﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ، ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﺍ، ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺪﺕ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ.

ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ، ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﮔﻮﻧﻪ، ﻣﻮﺭﺩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺗﻮ ﻧﯿﺰ ﺑﺎﺷﺪ.

ﻣﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ، ﯾﮏ ﺁﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺑﭙﺴﻨﺪﯾﻢ.

ﯾﮏ ﺳﺎﺯ ﺭﺍ، ﯾﮏ ﮐﺘﺎﺏ ﺭﺍ، ﯾﮏ ﻃﻌﻢ ﺭﺍ، ﯾﮏ ﺭﻧﮓ ﺭﺍ ﻭ ﯾﮏ ﺷﯿﻮﻩ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍ.

ﻣﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﻤﺎﻥ ﯾﮑﯽ ﺑﺎﺷﺪ، ﺳﻠﯿﻘﻪ ﻣﺎﻥ ﯾﮑﯽ، ﻭ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﻣﺎﻥ ﯾﮑﯽ.

ﻫﻢ ﺳﻔﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻫﻢ ﻫﺪﻑ ﺑﻮﺩﻥ، ﺍﺑﺪﺍ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺷﺒﯿﻪ ﺷﺪﻥ ﻧﯿﺴﺖ.

ﻭ ﺷﺒﯿﻪ ﺷﺪﻥ، ﺩﺍﻝ ﺑﺮ ﮐﻤﺎﻝ ﻧﯿﺴﺖ . ﺑﻠﮑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺗﻮﻗﻒ ﺍﺳﺖ.

ﻋﺰﯾﺰ ﻣﻦ !

ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﻧﺪ، ﻭ ﻋﺸﻖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﺣﺪﺗﯽ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﺭﺳﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ؛

ﻭﺍﺟﺐ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﮐﺒﮏ، ﺩﺭﺧﺖ ﻧﺎﺭﻭﻥ،

ﺣﺠﺎﺏ ﺑﺮﻓﯽ ﻗﻠﻪ ﯼ ﻋﻠﻢ ﮐﻮﻩ، ﺭﻧﮓ ﺳﺮﺥ ﻭ ﺑﺸﻘﺎﺏ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ.

ﺍﮔﺮ ﭼﻨﯿﻦ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﭘﯿﺶ ﺑﯿﺎﯾﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﯾﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺯﺍﺋﺪ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﻣﻌﺸﻮﻕ.

ﻭ ﯾﮑﯽ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ.

ﻋﺸﻖ، ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﯽ ﻫﺎ ﻭ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﻫﺎ ﮔﺬﺷﺘﻦ ﺍﺳﺖ.

مجتبی ستوده


من نبودم و تو بودی بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ،حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ،هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی.


ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ،ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را،اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد،دستانت را می بوسم و پیشانیت را ،که چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود ،خاک پایت هستم تا هست و نیست هست به حرمت شرافتت می ایستم و تعظیم می کنم.



پدرم روزت خجسته


مجتبی ستوده


چقدر برای اینکه نمره‌ی ما به جای هجده،‌ بیست باشد هزینه کرده‌ایم؟ چقدر برای اینکه به جای نود درصد کلمات یک متن انگلیسی، تمام کلمات را بفهمیم و بدانیم باید هزینه کنیم؟ چقدر برای اینکه کتاب ما به جای دو غلط در هر پنجاه صفحه، یک غلط در هر پنجاه صفحه داشته باشد باید انرژی بگذاریم؟ مرز بین کمال‌گرایی و گرایش به کمال کجاست؟ وقتی که می‌دانیم اولی شکلی از بیماری و دومی عاملی برای موفقیت است…

مجتبی ستوده



همان چوب-کوچک-دارچینی که لحظه ی آخر درون-چای می اندازی . . .
همان شماره ناشناسی که لحظه ی آخر ب زنگش پاسخ میدهدی . . .
همان عکسی که در لپ تابت پنهان می کنی ولی دور نمیریزی . . .
پیراهنی که دکمه اش را ندوخته ای اما نمیتوانی از پوشیدنش منصرف بشوی . . .
من تمام-آنها هستم . . .
نخواستنی های
که ناگهان
نمیتوانی ازدوست داشتنشان
صرف نظر کنی!

وسلام

مجتبی ستوده
 در جهنم روییده است
فلکین قانلی الیندن بیر آتیلمیش یئره اندی، بخت برگشته ای، از دست خونین فلک به زمین امد
بیر فلاکت آنانین جان شیره سیندن سودون امدی، فلاکت زده ای، از شیره جان مادرش شیر نوشید
بوللو نیسگیل شله سین چیگنینه آلدی . کوله بار سنگین درد و غم را به دوش گرفت
تای توشوندان دالی قالدی، از همسن و سالان خود عقب افتاد
ساری گول مثلی سارالدی. مانند گل زرد، صورتش زرد شد
گونو تک باغری قارالدی. روحش مانند روزش سیاه شد
خان چوبانسیز سئله تاپشیرسین اوزون، برای اینکه در دوری خان چوپان، خود را به سیل بسپارد
یوردوموزا بیر سارا گلدی. سارای جدیدی به میهنمان آمده است
بیر وفاسیز یار الیندن یارا گلمز سانا گلدی. از دست یار بی وفایی، به ستوه آمد
بیر یازیق قیز ، جان الیندن جانا گلمز جانا گلدی. یک دختر بینوا، از دست جانانه اش به جان امد
کئچه جکده “الموت” دامنه سیندن بورایا درمانا گلدی. در گذشته از دامنه کوه الموت به اینجا (اردبیل) برای درمان امده است
بیرآدامسیز “سوری” آدلی، الی باغلی، دیلی باغلی! یک بی کس، به اسم سوری، دست هایش به جایی نمی رسد، زبانش بسته شده است (شاید مقصود اشاره به لکنت زبان سوری دارد)
“سوری” کیم دیر؟ سوری کیست؟
سوری بیر گول دی جهنمده بیتیبدیر . سوری گلی است که در جهنم روئیده است
سوری بیر دامجی دی، گوزدن آخاراق اوزده ایتیبدیر. سوری قطره اشکی است که از چشم جاری شده است و در گونه ها گم شده است
سوری یول- یولچوسودور، ایری ده یوخ ،دوزده ایتیبدیر. سوری مسافری است، که نه در راه های بیراهه بلکه در راه درست گم شده است
سوری، بیر مرثیه دیر اوخشایاراق سوزده ایتیبدیر. سوری مرثیه ای است که در حال سروده شدن در میان کلمات گم شده است
او کونول لرده کی ایتمیش دی ازلدن، اودو گوزدن ده ایتیبدیر. او در گذشته از دل ها گمشده بود، از این رو از چشم افتاده است
سوری بیر گوزلری باغلی، اوزو داغلی سوزوداغلی، سوری یک چشم بسته است، خودش داغدار است و حرفهای داغدار
اولوب هاردان هارا باغلی! ببین از کجا به کجا دل بسته است!
بوشلاییب دوغما دیارین، اوموب البته یاریندان. دیار مادری خود را رها کرده است، البته که از یارش توقع داشته است
ال اوزوب هر نه واریندان. از هر چه که داشته دست کشیده است
قورخماییب،شهریمیزین قیشدا آمانسیز بورانیندان، نه قاریندان. از سرمای سوزان شهرمان در زمستان نترسیده است
گزیر آواره تاپا، یاندیریجی دردینه چاره، تاپابیلمیر. آواره و سرگردان می خواهد درمانی برای دردش بیابد اما، ... نمی تواند
چوخ سئویر عشقی باشیندان آتا، آمما آتا بیلمیر. خیلی دلش می خواهد عشق را از سر بیندازد، اما ... نمی تواند
اووا باخ آووچی دالینجا قاچیر، آمما چاتا بیلمیر. شکار را نگاه کن که می دود تا به شکارچی برسد، اما ...
نمی تواند
ایش دونوب، لیلی توشوب چوللره مجنون سوراغیندا. کارها برعکس شده است، لیلی به دنبال مجنون آواره بیابان شده است
شیرین الده تئشه، داغ پارچالاییر فرهاد اوتورموش اوتاغیندا. شیرین تیشه به دست گرفته است و کوه ها را به خاطر مجنون از هم می شکافد
تشنه لب قو نئچه گور جان وئری دریا قیراغیندا. ببین قوی تشنه لب چگونه در کنار دریا جان می دهد
گوزده حسرت یئرینی خوشله ییب ابهام دوداغیندا. در چشمانش حسرت جا خوش کرده است و در لب های تردید
وارلیغین سون اثری آز قالیر ایتسین یاناغیندا. کم مانده است آخرین نشانه های حیات در گونه هایش گم شود
سانکی بیر کوزدی بورونموش کوله وارلیق اوجاغیندا. مانند زغالی است که در اجاق هستی به خاکستر آغشته شده است
کوزه ریر پیلته کیمین، یاغ توکه نیب دیر چراغیندا. مانند فتیله چراغی است که روغنش تمام شده است
بوی آتیر رنج باغیندا. قوجالیر گنج چاغیندا، در باغ رنج و حسرت بزرگ می شود، در سن جوانی پیر می شود
بیر آدامسیز، سوری آدلی، الی باغلی، دیلی باغلی! یک بی کس، به اسم سوری، دستانش ناتوان و زبانش ناتوان
سوری جان !
اومما فلکدن ، فلکین یوخدو وفاسی،
سوری جان
از فلک توقع زیادی نداشته باش، فلک بی وفاست
نه قدر یوخدو وفاسی، او قدر چوخدو جفاسی، هر قدر که وفا ندارد، همانقدر جفای فلک نیز زیاد است
کوهنه رقاصه کیمین، هر کسه بیر جوردی اداسی، مانند رقاصه های قدیمی برای هر کسی یک ادایی در می آورد
او آیاقدان دوشه نی، ایستیر آیاقدان سالان اولسون. فلک می خواهد که هر از پا افتاده ای را، بیشتر از پا بیندازد
او تالانمیش لاری ایستیر گونو- گوندن تالان اولسون.. می خواهد هر تارج شده ای را بیشتر تاراج کند
او آتیلمیشلاری ایستیر هامیدان چوخ آتان اولسون. می خواهد کاری کند تا رها شدگان را بیشتر رها شوند
او ساتیلمیشلاری ایستیر قول ائدرکن ساتان اولسون. می خواهد کاری کند که برده ها، برده تر شوند
نئیله مک قورقو بوجوردور . چه کار می شود کرد، نظام طبیعت هم اینطور است
فلکین نظمی ازلدن اولوب اضدادینه باغلی. نظم فلک از ازل بر مبنای تضادها استوار است
قاراسیز آغلار اولانماز، بدون سیاهی ها سفیدی ای نیست
دره سیز داغلار اولانماز. بدون دره ها ، کوهی هم وجود ندارد
اولو سوز ساغلار اولانماز. اگر مرده ای نباشد، زنده ای هم در کار نیست
گره ک هر بیر گوزه له بیر دانا چیرکین ده یارانسین، باید به ازای هر زیبا رو، زشت رویی هم به وجود بیاید
بیری انسین یئره گوکدن، بیری عرشه اوجالانسین. یکی به زمین بیفتد و دیگری تا عرش بالا برود
بیری چالسین ال آیاق غم دنیزینده، یکی در دریای غم دست و پا بزند و د
بیری ساحیلده سئوینج ایله دایانسین. و دیگری در ساحل با خوشحالی بایستد
بیری ذلت پالازین باشه چکیب یاتسادا آنجاق، یکی لحاف ذلت بر روی خود بکشد و بخوابد
بیری نین بختی اویانسین .  بخت یکی دیگر بیدار شود
بیری قویلانسادا نعمت لره یئرسیز، یکی در میان نعمت ها  غلطه بزند
بیری ده قانه بویانسین. و دیگری در میان خون غلط بزند
آی آدامسیز سوری آدلی، ساچلاریندان دارا باغلی! ای بی کس، ای سوری، که از زلفت بر دار اویخته شده ای
نئیله مک ایش بئله گلمیش. چور گلنده گوله گلمیش. چه کار می شود کرد؟ اینطور پیش آمده، آفت به گل زده است
فلکین ایری کمانینده اولان اوخ آتیلاندا دوزه دگمیش، تیری که از کمان خمیده فلک خارج شده به راستی اصابت کرده
دیلسیزین باغرینی ده لمیش. سینه یک بی زبان را شکافته است
ایری قالمیش، دوزو اگمیش. فلک با کجی کاری نداشته، راست را خم کرده است
اونو خوشلار بو فلک، فلک دوست دارد که
اائل ساراسین سئللر آپارسین، سارای ایل را سیل با خود ببرد
بولبول حسرت چکه رک گول ثمرین یئللر آپارسین.. بلبل حسرت گل را بکشد و ثمره گل را باد ببرد
قیسی چوللرده قویوب. قیس در بیابان آواره شود و
لیلی نی محمللر آپارسین. لیل را محمل ها ببرند
خسرووی شیرین ایلن ال اله وئرسین، کئفه دولسون،فرهادین قامتین اگسیناخاراق چرخ زامان نشئیه گلسین کئفه دولسو  خسرو و شیرین دست در دست داده و در لذت غرق شوند و کمر فرهاد خم شود
و چرخ فلک با نگاه به این مناظر لذت ببرد
سوری لار سولسادا سولسون، اگر سوری، پژمرده می شود برای فلک مهم نیست
بیری باش یولسادا یولسون، برای فلک مهم نیست که کسی موی خود را (برای شیون) چنگ می زند
سیقسا بیر اولدوز اگر اولماسا اولدوزلار ایچینده، اگر ستاره ای از آسمان گم شود
بو سماء ظولمته باتماز. آسمان تاریک نمی شود
داش آتان،کول باشی قویموش، فلاخن، همیشه سنگ خود را
داشینی اوزگه یه آتماز. بر فلاکت زدگان می اندازد
سن یئتیش سون هدفه، اگر تو به هدف غایی خود برسی
اوندا فلک مقصده چاتماز، فلک دیگر به مقصودش نمی رسد
داها افسانه یاراتماز. ! دیگر افسانه ای ایجاد نمی شود
سوری،ای باشی بلالی،زامانین قانلی غزالی. سوری ، ای ای مصیبت زده، ای آهوی خونین زمان
سوری بیر قوش دی خزان آیری سالیبدیر یوواسیندان، سوری گنجشکی است که در اثر باد پاییزی از لانه خود دور افتاده است
ال اوزوبدور آتاسیندان، از پدر خود دست کشیده است
جوجه دیر حیف اولا سود گورمه ییب اصلا آناسیندان.
بونا قانع دی تنفس ائله ییر یار هاواسیندان.
درد وئرن درده سالیب آمما خبر یوخ داواسیندان
آغلاییب سیتقایاراق بهره آپارمیر دوعاسیندان.
او بیر آئینه دی رسسام چکیب اوستونه زنگار،
اوندا یوخ قدرت گفتار،
اوزو چیرکین، دیلی بیمار،
گنج وقتینده دل آزار،
گوره سن کیم دی خطاکار،
گوره سن کیم دی خطاکار!

سوری هنوز جوجه است، حیف که از مادر شیر نخورده است
به همین قانع است که در هوایی که یارش نفس می کشد، تنفس کند
درد به او داده شده اما خبری از درمان نیست
با گریه و ناله، دعا می کند اما ثمری ندارد
او آیینه ای است که رسام ازل، بر روی آن زنگار کشیده است
قدرت گفتار ندارد
صورتش زشت است، زبانش بیمار است
در دوره جوانی دلش آزرده شده است
چه کسی خطاکار است؟
چه کسی خطاکار است؟


مجتبی ستوده

امشب ، شب آرزوها کنج دنج آرزوهاتون که هستید من هم فراموش نکنید 




مجتبی ستوده

هرچند سهم شادی ام از این جهان کم است

آنچه مرا به شعر گره می زند، غم است!


 

مجتبی ستوده

گاهی لخته های قهوه

در کف فنجان

با تو حرف میزند


دیروز به این مرد گفت

فردا خواهی مُرد

پس قهوه را یک جا سر بکش

بگذار 

تلخی کامت

اندکی شیرین شود با تلخی قهوه




م.ستوده | همین حالا 6 اردیجهنم 93 | بداهه های تلخ

مجتبی ستوده


یکی از فانتزیام اینه که 


زنگ بزنم به خودم، بعد بگم الو؟


بعد خودم بگم :قربون الو گفتنت برم من.


بعدم خودم خجالت بکشم قطع کنم تلفنو

.

.

.

.

.

چن دفه هم امتحان کردم ولی لامصب همش اشغال بود!

نگرانم!

نمیدونم دارم با کی حرف میزنه




مجتبی ستوده


مهربانم کل دنیا هم بگویند دوستم دارند فایده ندارد !!!

اما دوستت دارم های " تو " چه غوغایی می کند روحم را تازه می کند !

حس نابه عاشقى...

آخ چقدر زمین خوردن زیباست

اگر هدف بوسیدن خاک پای تو باشد

عزىز دلم بنشین مىخواهم هزار هزار بار دورت بگردم

مگر میشود توى داشت و غم داشت

عطر بودنت را دوست دارم

عطرى که جانم را گرفته

عزىزترینم


روزت خجسته هستى من



مجتبی ستوده | 31 فروردین 93 | تقدیم به هستی من ( روزت مبارک )

(*) هدیه ویژه روز زن 

مجتبی ستوده


ى نىمکت چوبى میان این جاده

هواى پاکی و تازه ، حس یک جاده

نسىم صبح که مثل طراوت این جاده

مرا گرفته در آغوش مثل این جاده


م.ستوده | 30 فرودین 93 | انجمن جنون بداهه ها 



شب که مىشود

شعرهاىم را در آغوش مىگىرم

و زىر رگبار 

تنهاىى

آرام مىمىرم

آرااام جان مىدهم

لامصب چه آغوش داغى دارد

شعر هاىم


م.ستوده | 3 اردیبهشت 93 | انجمن جنون بداهه ها 




instagram ID : aatajj

Cloob ID : kataj

Line ID : samco-iibc

KIK ID : aatajj


مجتبی ستوده


دلم هواى چىدن ىک بوسه از لبت کرده

کنار پنجره ها بوسه از لبت کرده

کنار پنجره با عشق بوسه خواهم زد

بر آن نگاه سپىد ىوس خواهم زد





م.ستوده | 30 فرودین 93 | دلم ، بوسه

مجتبی ستوده


از تنم تا تنش یک وجب بود
وقت چسبیدن ِ لب به لب بود
عقل ! امّـا جدایی طلب بود 
بود ! امـّـا دخالت نمی کرد!

عشق ِ من ، لکه ی دامنش بود 
من حواسم به پیراهنش بود 
او حواسش به مرز تنش بود 
بود! امــّا رعایت نمی کرد !! 

مجتبی ستوده



ای لبت از هر چه باغ سیب ، شیرین بیش تر 
کِی به پایت می شود افتاد از این بیش تر ؟
ترس دارم عاشقانت مست و مجنون تر شوند
روبروی خانه ات بگذار پرچین بیش تر!
ماه سیری چند! هر شب با وجودت ای پری
موج دریا می رود بالا و پایین بیش تر
وصف آسانی ست هر چه خنده هایت کم شوند
شهر پیدا می کند شب گرد غمگین بیش تر
آن بهاری که نسیمت را ندارد بهتر است
هر شب عیدش ببارد برف سنگین بیش تر
خواب دیدم (نیستی) تعبیر آمد (می رسی)
هر چه من دیوانه بودم ابن سیرین بیش تر!

" امیرعلی سلیمانی "

پ ن : تصویر شماره یک نمای بیرونی اتاق محل کارم

 تصویر شماره دو خیابان سعادت آباد تهران 26 فروردین

مجتبی ستوده




آنجا که دلم به کام تو کام گرفت

لب با دل تو ز آسمان کام گرفت


آنجا رخ تو ماه زمین بود گلم

لب های تو معیار زمین بود گلم


آنجا دل تو حاکم جان بود گلم

جان بود ولی مال شما بود گلم


آنجا دل من پیچک جان بود گلم

پیچک به دلم جان به نوا بود گلم


آنجا رخ تو ماه نشان بود گلم

رخ بود ولی جان ، جهان بود گلم


آنجا لب تو جام شراب بود گلم

هر کار درآنجا ثواب بود گلم


آنجا همه چیز مال شما بود گلم

سیب و گل بابونه فدات بود گلم





مجتبی ستوده | 17 شهریور 92 | آنجا که دلم مال شما بود گلم (  آدرس خانه قبلی)

مجتبی ستوده





به گزارش رادیو بین‌المللی چین (CRI)، این متن انتقادی که نویسنده آن ناشناس است، اشاره داشته که مردم ایران مانند زامبی‌ها هیچ هدف و آرزویی ندارند و تنها صبح و شب‌های خود را به هم پیوند می‌زنند.


یادداشت «مردم ایران زامبی شده‌اند»، تاکنون هزاران مرتبه در ایمیل و شبکه‌های اجتماعی به اشتراک گذاشته شده و بسیاری از کاربران آن را مورد توجه قرار داده‌اند. نگارنده همچنین ابعاد مختلف زندگی امروز گروه بزرگی از ایرانیان را هدف انتقاد تند خود قرار داده است.


متن کامل این یادداشت بدین شرح است:


مجتبی ستوده

وقتی ِ که یه دختر بچه چهار ساله باشی ،پسر همسایه تون برا ارضا شدن از تو سواستفاده کنه ..

وقتی ِ که اول بلوغت باشه ولی مادرت روش نشه بهت تعلیم بده و بری از یه هم سن و سال خودت که هیچ تجربه ای نداره بپرسی و ....

وقتی ِ که وقتی یه  پسر تو یه گوشه ای خفتت میکنه از ترس ابروت و تهمت،جرات نداری جیغ بزنی.

وقتی ِ که انقدر ذهن اطرافیانت بسته باشه که نتونی در مورد جنس مخالفت ازشون سوال کنی و خلاهای فکریتو پر کنی.

وقتی ِ که وقتی در مورد مسایل جنسی میای سوال کنی، تهمت هرزگی بهت زده میشه .

وقتی ِ که وقتی از سر خریت باکرگیتو ازت میگیرن، جرات نداری بری شکایت کنی و یا حتی به خانوادت حرفی بزنی.

وقتی ِ که وقتی باردار میشی دیگه به عواقب سقط و نابودیت فکر نمیکنی فقط میخوای ابروتو نگه داری .

وقتی ِ که خیلی راحت همه بهت انگ فاحشگی میزنن بدون اینکه فکر کنن اگر تو شهری فاحشه ای هست ،صدقه سر مردایی که بخاطر نیازشون تن به هر جنایتی میزنن و فاحشه رو خدا فاحشه نکرد.

مجتبی ستوده



به قربانت مگر جنسی ؟ نیازی؟

که سرتا پا چون ویترین ِ شهربازی؟

تو انسانی  و فخر این جهانی

چرا مانند دلقک در میانی ؟

به نام زن به کام مرد هستی

شعارش خوشگل است" زنِ آزاده هستی "

سوالم از تو ای زن خوب هستی ؟

تو را با چشم میبینند ، هستی ؟

مگر نه آدمی زادست و باطن

مگر نه در مساوات است ،باطن

مگر نه این تفکر در میان است

که فمینیسم رای مردمان است

درست گفت است میرزا در دو بیتی


"کجــا فــرمــود پیغمبر بـه قرآن
که بــایــد زن شـود غول بیابان؟
کدامست آن حدیث و آن خبر کو؟
که باید زن کند خود را چو لولو؟ "


کجا مبحث به این تفسیر صافیست

که زن چادر بپوشد زیر کرسی

مگر عقلت کم است ای زن خجالت

برو فکری بکن بهر این عادت

که  تا فکرت بدین شکل در جلاس است

به جان مادرت اینجا پلاس است

که تا خود در درونش نگری خوب

به عمری ، مرد ها بنگرن خوب

تو خود قاضی کن آن کلاهت

چرا مردان پیگیر لباسن؟؟

چرا آزادی زن در لباس است؟

لذا ، مردان لخت آزاده هستند !!

اگر آزادگی اندر لباس است

فمینیسم زاده ی قوم  ... است ؟

برو ای زن کمی در خلوت خود

به فکرت ، فکر کن اینها جناس است




مجتبی ستوده | 20 اسفند 92 | پاسخی به نگاه مردسالاری مدرن شاعر " ایرج میرزا"

مجتبی ستوده

تصویر : کاری از سپیده داودی عزیز

ﻣـــــﻦ ﺯﻥ ﻫﺴﺘﻢ

ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻣﺮﺍ ﺁﻓﺮﯾﺪﻧﺪ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺩﻧﺪﻩ ﭼﭗ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ " ﺁﺩﻡ ..." :) 

ﺣﻮﺍﯾﻢ ﻧﺎﻣﯿﺪﻧﺪ ﯾﻌﻨﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ . . .

ﺗﺎ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﺁﺩﻡ ﯾﻌﻨﯽ " ﺍﻧﺴﺎﻥ "ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻭ ﻫﻢ ﺻﺪﺍ ﺑﺎﺷﻢ

ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪﻣﯿﻮﻩ ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﻣﻦ ﺧﻮﺭﺩﻡ ...ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮔﻨﺪﻡ ﺭﺍ

ﻭ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﻧﺰﻭﻝ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﺤﻜﻮﻡ ﻣﯽ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ ﺑ

ﭼﺸﻤﺎنﺷﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﮔﺮﺩﯾﺪ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﮒ ﻫﺎ ﭘﯿﭽﯿﺪﻧﺪ

ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺭﺍﻩ ﻧﺠﺎﺗﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻌﺼﯿﺘﻢ ﭘﯿﺪﺍ ﻛﻨﻨﺪ

ﻧﺴﻞ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺯﺍﺩﻩ ﻣﻨﺴﺖ

ﻣــــــــﻦ " ﺣﻮﺍ " ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﮤ ﺷﯿﻄﺎﻥ

مجتبی ستوده

Instagram
مجتبی ستوده


بویِ موهات؛ زیر بارون 
بویِ گندم زار نمناک 
بوی شوره زار خیس 
بوی خیس تن خاک...

مجتبی ستوده


دیوار های اتاقم دیگر، جایی ندارند

پوست ، انداخته

و مثل رنگ ِ، پریده ی من

سپیده ، سفید شده

این ها حاصل نبودنت است

خاتونم....!!!

به نیّت هر روز از نبودنت

یک خط میکشم

بر دیوار اتاقی که جای خط کشیدن ندارد

مجتبی ستوده

مشکلات روحیم باعث شده بود لیسانسم 6 سال طول بکشه. بالاخره تو 25 سالگی فارغ التحصیل شدم. با تموم شدن درسم روحیه ام خیلی بهتر شد. بالاخره تونسته بودم تو اون چند سال غیر از غصه خوردن یه کار مفید انجام بدم.

 

اون روز غروب وقتی بابام شروع کرد به تعریف کردن از فرهاد، رنگ نگاه مامانم به وضوح عوض شد. میشد خوشحالی رو توی تمام خطوط صورتش دید. اما توی دل من هیچی تکون نخورد. خیلی خونسرد خیره شده بودم به لبای بابا و سکوت کرده بودم.

 

مجتبی ستوده
ای غصه مرا دار زدی خسته نباشی
بردی ز زمین ، جار زدی خسته نباشی

ای بغض در این خلوت خاموش دنیام
حسرت به دل بی مونس من باز زدی خسته نباشی

.
.
.







مجتبی ستوده | 12/11/1390 | خسته نباشی

پ ن : قطعه ای از دفتر شعر نخست " خاتون نویس الف "
مجتبی ستوده

امروز (۱۹ فروردین ۱۳۹۳ و ۸ آوریل ۲۰۱۴) یک آسیب پذیری بسیار مهم در OpenSSL کشف و راه حل اجتناب از آن نیز ارائه شده است.

این مشکل که به خونریزی قلبی شهرت یافته است، تقریبا به هر کس که به اینترنت دسترسی دارد، اجازه می‌دهد که اطلاعاتی از سرورهای آسیب پذیر را سرقت کند. این اطلاعات ممکن است رمز عبور کاربران یا حتی رمز عبور کل سرور باشد.

از آنجا که متاسفانه با گذشت چندین ساعت از اعلام عمومی این خطر بی سابقه در جهان، متاسفانه هنوز در ایران اطلاع رسانی لازم صورت نگرفته است و بسیاری از سایت‌ها و کاربران ایرانی در معرض تهدید و خطر جدی هستند، شرکت بیان اطلاعات مربوط به این آسیب‌پذیری را برای اطلاع و رفع سریع‌تر آن منتشر می‌نماید. متاسفانه تا لحظه‌ی انتشار این خبر مراکز دولتی و دانشگاهی کشور که خود وظیفه رصد و پیش‌گیری از وقوع این مشکل را دارند، این آسیب پذیری در آن‌ها مشاهده شده است.


این مشکل در پیاده سازی پروتکل TLS کشف شده است، و باعث می‌شود سرورهایی که از هر نوع ارتباط امن برای ارتباط استفاده می‌کنند، آسیب پذیر باشند. همه‌ی ارتباط‌ها از طریق https (که بیشتر سرویس‌های برخط ایمیل، و چت از آن استفاده می‌کنند) smtp و imap (که برای تبادل ایمیل استفاده می‌شود) و اتصال‌های امن VPN و SSH همه در معرض خطر هستند. این خطر ارتباط امن بانک‌های اینترنتی را نیز تهدید می‌کند.

این مشکل خطرناک در حقیقت اجازه می‌دهد که هر کاربری در ارتباط دو سویه‌ی امن (با TLS) بتواند (در هر اتصال) 64KB از حافظه‌ی رایانه سوی دیگر ارتباط را بخواند (با تکرار این عمل می‌توان مقدار بیشتر از حافظه را استخراج کرد). این مقدار از حافظه‌ی RAM خوانده شده ممکن است شامل کلیدهای رمز نگاری یا رمزعبورهای یا هر گونه محتوای مربوط به هر کاربری باشد. ضمنا این مشکل تنها به سایت‌های https محدود نمی‌شود، بلکه هر سروری که به عنوان کاربر به https دیگر سایت‌ها نیز متصل می‌شود، آسیب پذیر است.

بر اساس گزارش NetCraft در سال ۲۰۱۴ بیش از ۶۶٪ سایت‌ها از سرورهایی استفاده می‌کنند که بالقوه این آسیب پذیری را دارند. گستره و اهمیت این آسیب پذیری به حدی است یک سایت مستقل (heartbleed.com) برای توضیح جوانب مختلف آن ایجاد شده است.

مجتبی ستوده


طراح دکوراسیون بود و مرتضی از او می خواهد برای انجام کار به دفترش مراجعه کند. ریحانه برای گفت و گو درباره کم و کیف کار به دفتر مرتضی می رود و پس از چند لحظه متوجه می شود که محل مورد نظر شباهتی به دفتر کار ندارد. مرتضی آب میوه ای به ریحانه تعارف می کند که آزمایشات پلیس نشان می دهد حاوی داروی بیهوشی بوده است. مرتضی در را قفل کرده و به ریحانه حمله می کند. دست هایش را دور کمر ریحانه گره کرده و با لحنی تهدید آمیز به دختر جوان می گوید: “راه فرار نداری”. ریحانه که شدیدا” ترسیده است و خطر را در نزدیکی خودش می بیند با چاقو به کتف مرد که قصد تجاوز به او داشته می زند و فرار می کند . مرتضی در اثر خونریزی فوت می کند .

مجتبی ستوده


ﺑــﯽ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺑﯿــﺎ ﮐﻪ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

ﺑﺎ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺟﻨﮓ ﻭﮐﯿﻨﻪ ﺩﺍﺷﺖ

ﺣﺘــﯽ ﺍﮔــــﺮ ﮐـــﻪ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺩﺷﻤﻦ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮ ﺷﺪﯼ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺯﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﻦ

ﺣﺲ ﮐﺮﺩﻧــﯽ ﺗـــﺮ ﺍﺯ ﺭﮒ ﮔــــﺮﺩﻥ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

ﻣﺜﻞ ﻟــــــﺰﻭﻡ ﻧــــﻮﺭ ﺑــــﺮﺍﯼ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ

ﻫﺮ ﺻﺒﺢ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ

ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺩﻭ ﺩﻝ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﻣﺒﺎﺩ

ﺩﺭﺷﮏ ﺑﯿـــــﻦ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻭ ﺭﻓﺘــــــــــﻦ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ




از : مسلم محبی


مجتبی ستوده




نمی دانم خدا

عشق را

با تو آفرید

یا تورا

با عشق

؟!




از : محمدی مهر
مجتبی ستوده


هر روز متنی تازه از کوروش بزرگ چاپ می‌شود؛ از منشورش که ترجمه‌ی چند خطی آن کتابی چند ده صفحه‌ای شده تا فرمان‌هایش در جنگ‌ها و سخن‌رانی‌هایش در باب مسائل مختلف!

اما واقعاً چه آثار مکتوبی از کوروش وجود دارد؟

مشهورترین مترجمان خط میخی و سنگ نبشته‌های ایرانی دکتر رولند جی کنت (Roland G Kent) و پل ریچارد برگر (Paul Richard Berger) بوده‌اند. دکتر کنت در کتابش (Old Persian) تنها سه جمله از سنگ نبشته‌های پاسارگاد را گفته‌ی کوروش می‌داند که آنها نیز به علت گذشت زمان، مخدوش هستند. لینک زیر راببینید (Cyrus را پیگیری کنید):

I am Cyrus the King, an Achaemenian.
Cyrus the Great King, son of Cambyses the King, an Achaemenian. He says: When … made …

(من کوروش، پادشاه بزرگ، فرزند کمبوجیه‌ی هخامنشی. او می‌گوید: هنگامی که… ساخت…)

مجتبی ستوده


یک بوسه که از باغ تو چینند به چند است؟

پروانه ی تاراج گُلت بند به چند است؟


مجتبی ستوده


دیگر حواسِ پرت من

پیش خودم نیست

دائم گمش هی میکنم

گم میکنم هی


یک روز در آن کوچه نمناک

فردا میان چهار باغ ، یا گوشه آن باغ

روز دگر پشت سر آن روزگار خوش

شب ها میان شعر های دفتر پاییز


آری صدایش مثل مهتاب است

در آن شب پر نور مهتابی


دیدی حواسم پرت شد افتاد آن گوشه

باید که تدبیری کنم امسال


آری 

حواسم جمع این بازیست

دستم چنان زنجیر وار ، محکم

باید بگیرد این طناب امسال

آری

نیوفتد

حواسم ، کودکم خوش حال




مجتبی ستوده | 16 فروردین 93 | حواسِ پرت من




مجتبی ستوده


اگر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت ...
دلگیر مباش که نه تو گناهکاری نه او !!!
آنگاه که مهر می ‌ورزی مهربانیت تو را زیباترین 
معصوم دنیا می‌کند ...
پس خود را گناهکار مبین مترسک!!!
من خدایی میشناسم که ابر رحمتش به زمین و زمان باریده ...
یکی سپاسش می گوید 
و هزاران نفر کفر !!!

پس مپندار بهتر از آنچه خدایش را سپاس گفتند ...
از تو برای مهربانیت قدردانی میکنند مترسک !!!

پس از ناسپاسی هایشان مرنج و در شاد کردن دلهایشان بکوش ...
که این روح توست که با مهربانی آرام میگیرد مترسک!!!

مجتبی ستوده

اینجا مــــــردی همیشه تنهاست

در اوج شلوغی های شهر پر دود

و بیهوده اصلاح میکند صورتش را

وقتی که هرگز زنی مشتاق بوسه هایش نیست ...







مجتبی ستوده | 19 شهریور 91

پ ن : پاسخ به متن "اینجا زنی همیشه تنهاست در دنج اتاق اسارتش و بیهوده می بافد گیسوانش را برای مردی که هرگز باز نمی گردد..."

مجتبی ستوده

شب است، در همه دنیا شب است، در من شب
مرا بگیر چنان جفت خویش لب بــر لب!
 
چگونه چشم ببندم بر این الهه ی عشق؟!
عجب فـرشته بـا مزّه ای ست لامصّب!
 
مجتبی ستوده


منُ این کوچه

منُ تنهایی

من یک خاطره ی رویایی

مجتبی ستوده